سفارش تبلیغ
صبا ویژن

آیت الله قائم مقامی درگفت وگو با شفقنا:همه تلاش فاطمه(س) در مرحله اثبات حق بود نه اعمال حق/ حرکت زهرا(س) در کنار علی(ع) در راستای ایفای نقش امامت بوده است


***نسیم معرفت***

شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) – بررسی فرم و محتوای اعتراض سیاسی حضرت زهرا (س) که در تمام بیانات خود مطرح کردند را می توان نقطه عطف تاریخ تشیع دانست و مسلما بهره گیری و استفاده از این الگو نیازمند پرسش و دقت نظر است.

آیت‌الله سیدعباس حسینی قائم مقامی عضو هیأت مؤسس اتحادیه اروپایی علماء و تئولوگ‌های شیعه و رییس سابق مرکز اسلامی هامبورگ در گفت و گو با شفقنا به پیام و شیوه اعتراض سیاسی حضرت زهرا(س) اشاره و اظهار کرد: دلیل قیام حضرت زهرا(س) از پای ننسشتن و روشنگری و پیگیری حق است، برای تبیین حق باید روشنگری شود و صرف عدم پذیرش مردم و سرباز زنی آنان از حق این وظیفه تعطیل نمی شود. انسان نباید تسلیم شرایط شود و بر این اساس فاطمه(س) تمام تلاش هایی که در این مرحله انجام دادند برای تبیین حق است یعنی در همه مرحله اثبات حق است نه اعمال حق.

او گفت: حرکت حضرت زهرا(س) در کنار حضرت علی(ع) در راستای ایفای نقش امامت بوده است. نقش امامت هم به این معناست: هدایتگری معصومانه در ذیل رسالت نبوی. بررسی دقیق و منصفانه تاریخ نشان می دهد که ایفای این نقش همانگونه که محتوای آن معطوف به محتوای اصل رسالت بود، شیوه و روش آن هم پیامبرانه انجام گرفت و به ظرافت، دقت و بهره گیری از تمام توش و توان و هنرمندانه انجام یافت. حتی آن حضرت از جنازه مبارک و مطهرش هم برای تثبیت و تداوم این روشنگری بهره گرفت و تا به امروز این پیام در تاریخ طنین انداز است.

 

متن گفت وگوی شفقنا با آیت الله قائم مقامی را می خوانید:

* با توجه به اینکه ایشان جزو ائمه ما نیستند اگرچه معصوم اند؛ آیا می شود از منش زندگی ایشان همانطور که از گفتار و سنت سایر معصومین استفاده می کنیم از گفتار و سنت ایشان هم استفاده کنیم؟ یعنی با عنایت به این که حضرت زهراء سلام الله علیها دارای مقام امامت نبوده اند، آیا می توان از منشِ زندگیِ ایشان به عنوان الگو بهره بُرد؟

در رابطه با پرسش شما که پرسش متأملانه و پردقتی است،باید چند نکته را ابتدائاً عرض کنم و بعد به محتوای پاسخ بپردازم. اولین نکته در رابطه با این تأکیدی است که حضرتعالی که البته برآمده از همان نگاه عمومی هم هست روی وجهه و صفت سیاسی برای حرکت حضرت زهرا (س) داریم که من خیلی این را نمی پسندم که ما رفتار ایشان را یک رفتار سیاسی صرف تلقی کنیم. که حالا این را در ادامه بحثم عرض می کنم؛ فقط عجالتاً معتقدم که اگر یک رفتاری دارای وجوه و آثار سیاسی باشد لزوما نباید آن را به عنوان یک رفتار سیاسی تعریف کنیم.  رفتار سیاسی تعریف خاص خودش را دارد یعنی رفتار، عمل و تصمیمی که با اهداف خاص سیاسی و به منظور تأثیر گذاری بر قدرت صورت می گیرد. قطعا و به جد معتقدم که وجود مقدس حضرت زهرا (س) هرگز رفتارشان به این معنا رفتار سیاسی نبوده، گرچه یک عمل جامع و همه جانبه ، به صورت طبیعی دارای آثار و ابعاد مختلف سیاسی ، فرهنگی ، اخلاقی و… می باشد و رفتار حضرت زهرا (س) نیز که مشخصا از موضع دین و از موضع رسالت نبوی صورت گرفته است قطعا آثار جدی و صریح سیاسی را در پی داشت اما نباید آن را با تنزل و تقلیل در حد اغراض و اهداف سیاسی محض ، تحریف نمود. اقدام حضرت صدیقه (س) را باید در تداوم رسالت نبوی نگاه کرد. اگر شما برای رسالت نبوی و شأن نبوت فقط یک شأن سیاسی قائل باشید خب در این صورت حق  دارید که بگویید که رفتار حضرت صدیقه هم صرفا یک رفتار سیاسی بوده است. اما اگر برای دین و رسالت نبوی ، در راستای  وحی، یک شأن عام قائل هستید که به تمام وجوه زندگی و نیازهای انسان توجه دارد، طبیعتا نمی توانیم نه نبوت را یک پدیده سیاسی تلقی بکنیم ، نه رفتار حضرت صدیقه و ائمه را که پس از این در تاریخ شکل می گیرد، را با  صفت  سیاسیِ صرف با مفهوم خاصی که امروز در ذهن ما وجود دارد توصیف کنیم.

این یک نکته. نکته بعدی که در رابطه با شأن امامت شما اشاره کردید. می خواهم عرض بکنم که گرچه در تلقی عمومی این است که شأن امامت برای وجود مقدس حضرت صدیقه (س) قائل نیستند؛ اما من باز نسبت به این تلقی عمومی و به این شهرتی که پیدا کرده یک نقد جدی دارم و معتقدم باید مفهوم امامت را دقیقا تعریف بکنیم، نمی شود به این سادگی داوری کرد؛ باید ببینیم شأن امامت چست و چه خصوصیاتی در امامت نهفته است آنگاه ببینیم که آیا کارکردی که وجود حضرت زهرا در همین مدت کوتاه پس از پیامبر(ص) داشتند با کارکرد و شأن امامت سازگار است یا نه؟ من به جد معتقدم که حضرت زهرا (س) در آن برهه پس از پیامبر (ص) در کنار حضرت امیر نقش تکمیلی امامت را داشتند، همانطور که معتقدم در مقطع خاصی پس از واقعه عاشورا وجود مقدس حضرت زینت (س) در کنار حضرت سجاد (س) در ایفای نقش امامت شراکت داشتند!

* نکته ای که فرمودید به لحاظ جایگاه ایشان بسیار حائز اهمیت است در این باره توضیح بیشتری ارائه می فرمایید.

برای توضیح این موضوع ناگزیر باید مقدمه ای را عرض بکنم؛ دوره پیامبر یک دوره تاریخی بود. ما در طول تاریخ دوره های تاریخی زیادی را سراغ داریم، در حال حاضر در صدد این نیستم ویژگی های دوره های تاریخی را برشمارم اما مهم ترین ویژگی اش این است که در واقع فصل جدیدی را در تاریخ شروع می کند. دوره های تاریخی یک ویژگی ها و  دستاوردها و فرآورده هایی دارد ، که آن دوره را از دوره گذشته خودش و دوره های بعدی متمایز و متفاوت می کند، چون خیلی از تحولاتی که در تاریخ رخ می دهد گاهی در ذیل تحولات گذشته است. گرچه به آن می افزاید و هم افزایی دارد، اما نمی توان آن تحولات را یک دوره جدید تاریخی تلقی کرد اما گاهی از اوقات تحولاتی که در بستر تاریخ رخ می دهد تحولاتی است که کاملا آن را از گذشته متفاوت می کند و مشخصا به این جهت که تأثیر در تغییر مسیر تاریخ دارد ، یک دوره تاریخی بشمار می آید. هر تحولی که به گونه ای در حرکت تاریخ تغییری ایجاد کند منشأ یک دوره تاریخی می شود. پیامبر خود  منشأ یک تحول تاریخی و تمدنی بود . پس از پیامبر اگر مسائل به صورت طبیعی و بر اساس وصیت پیامبر (ص) پیش می رفت و امامت در ذیل نبوت استمرار پیدا می کرد، در واقع این دوره ما دوره جدیدی را شاهد نبودیم بلکه دوره بعدی در ذیل دوره قبلی هم افزایی پیدا می کرد، اما می توان گفت در همان اولین لحظات و ساعات رحلت پیامبر (ص) جریانی شکل گرفت که البته شکل گیری این جریان دفعی و یکباره نبود؛ حالا نمی خواهیم وارد این بحث های تحلیلی تاریخی بشویم اینها در جای خودش باید بحث بشود. اما این رخدادکاملا ریشه در گذشته داشت و اینکه اینهمه قرآن کریم اشاره می کند به برگشت به جاهلیت دقیقا بیانگر نگرانی ای است که برای پس از پیامبر وجود دارد. چون آن مایه های فرهنگ جاهلی هنوز در زوایا و در اعماق بخش های مهمی از جامعه وجود داشت و طبیعتا این نگرانی برای آفت بازگشت به پیش از دوره پیامبر بود و لذا قرآن برای این موضوع بسیار هشدار می دهد و حضرت رسول (ص) تدبیرهای لازم را برای این انجام دادند که اصل مسأله امامت و مسأله نصب وجود مبارک حضرت امیر و واقعه غدیر در راستای همین حفظ رسالت و حفظ اصالت وحی نبوی در پس از پیامبر و جلوگیری از اتفاقاتی بود که می توانست بازگشت به جاهلیت و تغییر این مسیر تاریخی باشد. اما بعد از پیامبر اتفاقاتی رخ داد که دقیقا ظرفیت این را داشت که  یک تغییر دیگری را در مسیری که پیامبر ایجاد کرده ایجاد کند. بالاخره تمام ابزارها و شرایط خاص فرهنگی جامعه هم با آنها همراهی می کرد. عرض کردم نمی خواهم وا رد این بحث بشوم اما در حد اشاره عرض می کنم که در مدینه که حدود 9 – 10 سال وجود مقدس حضرت رسول سابقه داشتند یعنی تمام آن میراثی که الان قرار است بر اساس آن میراث جریان تاریخ در خط نبوت ادامه پیدا بکند، میراث 9، 10 ساله ای است که حدود 8 سال ان دائما درگیر دفاع و خنثی سازی تهدیدها و توطئه های دشمنانی بودند نمی خواستند موجودیت دین جدید را بپذیرند. خوب در این مدت و در چنین شرایطی چقدر می توان کار فرهنگی در جهت تغییر بنیادین در باور و اندیشه افراد انجام داد؟ به راستی همین مقدار که در این مدت و در چنین شرایطی برای عرب جاهلی رخ داد بی تردید به خودی خود یک معجزه بود. و لذا طبیعی است بسیاری از آنهایی که به پیامبر گرویدند، با تغییر شرایط زمینه بازگشت شان به گذشته جاهلی فراهم است. به تعبیری که در بعضی از روایات که در جوامع حدیثی برادران اهل سنت و مشخصا در صحیح مسلم هم به نقل از عایشه وجود داردکه از پیامبر روایت می کنند که اینهاحدیث العهد به جاهلیت بودند. این حداثت عهد و نزدیک بودن به جاهلیت بزرگترین دستمایه و موثرترین سرمایه جریانی بود که می توانست به انحراف بعد از پیامبر کمک کند و این تغییر را مطبوع بسیاری از مردم قرار می داد. در چنین شرایطی بیت نبوی و خاندان رسالت و بطور مشخص حضرت امیر و حضرت زهرا سلام الله علیهما وظیفه دارند تا دست کم نگذارند تا این انحراف در ذیل نام پیامبر و با کسب مشروعیت از وحی و نبوت انجام پذیرد و در این میان وجود مبارک حضرت امیر در  خیلی ا موارد نمی توانست مستقیما نقش آفرینی داشته باشد. چرا؟ به دلیلی که مهمترین آن می تواند این باشد که بر حسب ظاهر و بسا در نگاه بخشی از افکار عمومی می توانستند اینگونه تبلیغ کنند که حق ولایتی که پیامبر از طرف خداوند برای حضرت امیر قرار دادند، در واقع به گونه ای یک نفعی ای را به صورت ظاهری به آنحضرت متوجه می کند و همین می تواند یکی از دلایلی باشدکه کارکرد حضرت امیر را در نقش آفرینی صریح در این عرصه کم می کرد. اینجا بود که بهترین کسی که می توانست به صورت مستقیم و در کنار حضرت امیر این نقش را برعهده بگیرد که نه تنها در نگاه ساده لوحانه ی برخی ساده اندیشان متهم نبود، بلکه به عنوان دخت پیامبر، به گونه ای حامل سند مشروعیت پیامبر بود ، دختری که اینگونه در تمام اذهان ثبت شده که پیامبر چگونه برای او یک ارزش معنوی بینظیری قائل است و فراتر از یک نسبت برای او احترام و قداست قائل است. اینجاست که حضرت صدیقه طاهره باید نقش آفرینی کند. و طبعا در برابر ابزار موثر و شرایط مساعدی که برای طرف مقابل یعنی جریان انحراف وجود داشت باید بگونه ای عمل می شد که بیشترین اثر را در پی داشته باشد و بررسی دقیق و تحلیلی همین مقطع کوتاه نشان می دهد که چگونه آنحضرت با تمام داشته های شخصی و شخصیتی و بهره گیری از تمام عناصر عقلانی و احساسی حرکتی کامل و بی نقص را طراحی کرد که بی هیچ تردید تمام امامان پسین از وجود مبارک حضرت امیر گرفته تا هم اکنون ، همگی در بستری که حضرت صدیقه سلام الله علیها در تاریخ گستردند عمل کرده و می کنند. این نکته را هم می افزایم که معمولا در طول تاریخ دوره های تاریخی را مشاهده می کنیم، اما باید توجه داشت که  در تغییر مسیرهای تاریخ معمولا یک دوره انتقالی هم وجود دارد. یعنی فرض بفرمایید که مثلا ما واقعه عاشورا را که می بینیم، یک دوره تاریخی شروع می شود با این واقعه، اما این واقعه تاریخی یکباره اتفاق نیفتاده، اولا مقدماتی دارد ثانیا یک دوره انتقالی هم باید صورت بگیرد. من معتقدم با دقت به حوادث و رخدادهایی که هست و آن ظرافت های عملی که در حوزه عمل معصوم وجود داشته، اولا حدود 10 سال حضرت ابی عبدالله خودشان مقدمات عاشورا را در واقع فراهم کردند یعنی حضرت بیکار نبودند حدود 10 سال زمان معاویه که دوره امامت ایشان بود در واقع مقدمات این واقعه را فراهم می کردند. چون هیچ واقعه و تحول تاریخی و هیچ حادثه اجتماعی ای یکباره و نابهنگام صورت نمی گیرد بلکه تدریجی است؛ منتهی ما ظهورش را به یکباره می بینیم پس نیاز به مقدمه چینی دارد.از آن طرف هم یک دوره انتقالی نیاز داشت که صلح امام حسن (ع) در واقع علاوه بر اینکه به گونه ای در راستای انجام وظایف امامت ایشان بود یک وجه دیگری داشت، که دوره گذار و انتقال به شرایطی که ابی عبدالله بتوانند وظیفه امامتش را در آن قالب خاص اعمال کند بود. در واقع صلح امام حسن (ع) این کارکرد انتقالی را داشت، منتهی در بررسی های تاریخی این دوره هایگذار و کارکردهای انتقالی کمتر  به نظر می آید. معمولا ما با واقعه مواجه می شویم. یک واقعه ای را یکباره می بینیم که در یک مقطع یا ظرف تاریخی ظهور پیدا کرده ولی غافلیم از اینکه بالاخره این مقدماتی داشته و یک شرایط انتقالی را از دوره قبل طی کرده، و کسانی موثر در این دوره انتقالی بودند، و کسانی در این مقدمه سازی ها بودند. حالا نکته اینجاست که منظور از امامت چیست؟ اگر منظور از امامت همان رهبری برخوردار از یک عصمت و در استمرار نبوت است ؛ یعنی هدایتگری معصومانه در ذیل وحی، خب چرا ما نباید حضرت زهرا (س) را واجد نقش امامت بدانیم؟ امامت مگرشامل حال چه کسی است؟ امامت چند رکن اساسی دارد که مهمترین آن یکی بحث عصمت است و دیگری هدایتگری جامعه در ذیل رسالت نبوی . یعنی تلقی شیعه از امامت این است که متأسفانه معمولا فقط یک وجه سیاسی به امامت می دهیم. هرگز اینطور نیست امامت عین خود نبوت و دقیقا متناسب با حوزه نبوت ،گستره اش عام است؛ گستره نبوت هم گستره دین است و در همان به اصطلاح حوزه ای که دین نقش آفرینی می کند نبوت نقش آفرینی می کند. در همان حوزه ای که نبوت نقش آفرینی می کند امامت نقش آفرینی می کند. طبعا یکی از این حوزه ها حوزه  سیاست است و دین و  تعالیم وحیانی  قطعا در حوزه سیاست اثرش را می گذارد در حوزه اجتماع اثر می گذارد قطعا واجد اثر و پیام است اما هرگز این دلیل نمی شود که ما بیاییم این پیام را را به همه وجوه دین ، نبوت و امامت تعمیم و غلبه بدهیم و شئون دیگر نبوت و امامت را نادیده بگیریم. آنگاه بر اساس این اصل خودساخته نتیجه بگیریم که خب مثلا چون حضرت زهرا نمی توانسته حاکم بشود و نمی توانسته که مثلا رهبری سیاسی جامعه را بر عهده بگیرد پس فاقد شأن امامت و ولایت است. نخیر، امامت یعنی هدایتگری معصومانه در ذیل رسالت نبوی. آیا وجود مقدس حضرت زهرا در مدت پس از پیامبر آن هدایتگری را نداشتند؟ حتما داشتند و ماهرانه ترین، دقیق ترین و فشرده ترین نقش امامتی را در این دوره ایفا کردند. و همانطور که عرض کردم در واقع به عبارتی از وجود حضرت علی تاهمه ائمه معصوم و وجود مقدس حضرت حجت (ع) همه کسانی که در دوره پسین عمل کردند و عمل می کنند. در مسیر و بستری حرکت کردند که در همان مدت کوتاه به صورت ماهرانه و به مدد هدایت الهی و عنایت خاص الهی که شامل حال حضرت صدیقه بود؛ انجام گرفت. لذا از این منظر از این منظر حتما شأن امامت را برای وجود حضرت زهرا قائلم و تمام شواهد و نکات تاریخی که وجود دارد بیانگر این نکته است. و اتفاقا یکی از مهمترین رسالتهای هدایتگری آن حضرت و سایر امامان معصوم مقابله صریح و آشکار با سیاست زده گی ای بود که با نام دین توجیه می شد. لذا شما می بینید پس از پیامبر ، جریان حاکم به سرعت و شدت به سمت برجسته سازی تفسیر سیاسی محض از شأن نبوت رفتند و از جمله با واژگونه سازی جنگهای کاملا دفاعی پیامبر کوشیدندتا با استناد به آن رفتار و عملکرد حاکمان به عنوان خلفا و جانشینان پیامبر، در ایجاد جنگ و کشورگشائی به نام توسعه قدرت اسلام و مسلمین و در سایه آن ایجاد پاره ای محدودیت های شدید داخلی، توجیه شود. و طبعا بیت نبوی و حضرت امیر(ع) در برابر این حرکت تحریفی قرار داشتند که اگر قرار باشد طرح کلی ای که توسط خط امامت در برابر این انحراف و تحریف شکل گرفت و از همان لحظه نخست با قیادت و رهبری فاطمه و علی آغاز شد توضیح داده شود به مجالی بس فراخی نیاز دارد.

* آیا اینطور نیست که در فقه تنها اعمال و گفتار پیامبر و دوازده امام حجیت دارد؟

نخیر چنین چیزی نیست. به هیچ عنوان اینطور نیست. حضرت صدیقه که جای خود دارند و بدون تردید قول و فعل ایشان همانند سایر معصومین حجیت قطعی دارد  و اصلا جای تردید وجود ندارد،حتی حضرت زینب (س) برای  ماحجیت دارد در آن تردیدی اصلا وجود ندارد.

* می شود این منبع سنت فراتر از چهارده معصوم را توضیح دهید؟ چطور ممکن است چون ذهنیت این بود که ما صرفا می توانیم به 12 امام و پیامبر استناد کنیم. حضرت زهرا هم جزو آنها، حضرت زینب دیگر چطور؟

اولا در بحث عصمت خود شما می گویید چهارده معصوم که یکی از آنها حضرت زهرا (س) است پس این مورد اصلا محل بحث نیست این را رها کنید. شاید سوال شما متوجه حضرت زینب (س) باشد که آن هم وقتی وجود مقدس حضرت امام سجاد(ع) می فرمایند که « عمّتی انک بحمدالله عالمه غیر معلمه» یعنی چه؟ یعنی شما برخوردار از هدایت وحیانی هستید. یعنی برخوردار از آن حد نصاب عصمت هستید. من این را هم عرض کنم عصمت مثل همه مقولات کمالی مقول به تشکیک است، مقوله تشکیکی یعنی چه؟ یعنی مراتب شدید و ضعیف دارد بنابراین وقتی که ما حرف از چهارده معصوم می زنیم منظورمان این نیست که دیگرانی مثل حضرت علی اکبر، مثل وجود مقدس حضرت عباس، نفی عصمت می کنیم. هرگز اینطور نیست. آن چهارده معصوم یعنی دارای مرتبه کامله عصمت هستند. آن مرتبه شدیده عصمت هستند. که در واقع می گوییم کلهم نورٌ واحد، یعنی شدت عصمت شان و آن مرتبه کمالی شان در یک مرتبه است، اما مثلا حضرت علی اکبر، حضرت ابوالفضل اینها هم به دلایل و شواهد قطعی در ذیل عصمت کامله و عصمت تامه قرار دارند و طبعا اگر سنت قطعیه ای از آنان ثابت شود برای ما حجت است. این را ما از نشانه هایی که از معصوم برای ما وارد شده می توانیم بفهمیم. مثلا یکی از نشانه هایش هم این است که جناب امام سجاد در باره حضرت زینب همان جمله را می فرمایند.  یا مثلا فرض بکنید که راجع به حضرت ابوالفضل امام حسین می فرمایند« بنفسی انت» من به فدای تو. اینجا فقط بحث عاطفی صرف که نیست خدا رحمت بکند مرحوم آیت الله اراکی که ما توفیق داشتیم چند سالی در محضرشان بودیم ایشان یک وقت در ضمن مباحث اخلاقی که داشتند می گفتند فدا شدن معصوم برای غیر معصوم معنی ندارد. و البته این مساله را به سایر امام زاده گان با تمام احترام و کرامتی که دارند نمی توانیم تعمیم بدهیم و فقط در همین حدی که دلیل قطعی وجود دارد می توانیم قائل بشویم که توضیح دادم.

* من همین را می خواهم بگویم چطور در روایات نبوی مثل روایاتی که ائمه بعد ازخودشان را معرفی می کنند به 12 امام اشاره می کنند؟

اولا آنچه من الان گفتم بحث عصمت بود و همیشه عصمت با امامت تلازم ندارد بلکه امامت با عصمت تلازم دارد نه بالعکس. اما در مورد حضرت زهرا و حضرت زینب هم که نقش امامتی برای این دو بزرگوار قائلم همانطور که توضیح دادم این نقش امامتی خود را در دوره انتقالی ایفا کردند نه در دوره استقرار، آنها ائمه دوره استقرار بودند. و در دوره انتقالی هم عرض کردم نقش آن دو بزرگوار تکمیلی و در هم پوشانی با نقش امام حاضر و مستقر بوده است.

* درباره نقش حضرت زهرا و حضرت علی که در دوره گذار پس از پیامبر رهبری را به عهده داشتند توضیح بیشتری ارائه می فرمایید؟ با توجه به اینکه از بررسی تاریخ چنین به نظر می آید که تفاوتهایی را میان رفتار این دو شخصیت معصوم مشاهده می کنیم.

همان طور که عرض کردم پیامبر (ص) برای جلوگیری از انحرافاتی که معمولا در ادیان پیش می آید و جامعه آن روز نیز آماده گی آن را داشت مسأله امامت و مسأله ولایت حضرت امیر را و در استمرار آن ائمه اثنی عشر را مورد تصریح قرار دادند. بنابر این یک حقی برای حضرت امیر از سوی خداوند و توسط پیامبر ثابت گردید که مردم وظیفه داشتند تا این حق را ادا نمایند. اما سوال این است که وظیفه خود آن حضرت به عنوان کسی که حامل این حق است در این میان چیست ؟ آیا ایشان وظیفه داشت که به هرشکلی گرچه مردم از پذیرش آن سرباز بزنند ، این حق را إعمال کند ؟ نکته مهم  در پاسخیابی این پرسش آن است که مسأله ثبوت اصل حق یک چیز است مسأله إعمال حق چیز دیگری است.

دو مسأله و دو پدیده اینجا وجود دارد. یک موضوع اصل حق و یکی هم موضوع چگونگی اعمال حق. بسیاری به این تفکیک و تفاوت، توجه نمی کنند و عدم توجه به این تفاوت و جداسازی قطعا ما را دچار سوء برداشت های زیادی می کند. من برای اینکه این دو موضوع و تفکیک آنها از هم بهتر روشن شود در قالب یک موضوع دیگری آن را شرح می دهم. فرض بفرمایید که بنده طلبی از کسی دارم و قطعا هم می دانم که این طلب حق من است و تردیدی هم در این ندارم و مسلما در عالم واقع این حق را دارم، این مسأله اصل حق است. حالا همه عالم و آدم هم اگر جمع بشوند، رأی هم بدهند و بگویند که تو حق نداری . این رأی و نظر آنها هیچ تغییری در اصل حقیقت و حقانیت من ایجاد نمی کند. یعنی حتی در صورت مخالفت مردم و دیگران اصل حق بر جای خود باقی است. لذا این حق دارای حقانیت است چه دیگران بخواهند چه نخواهند. چه دیگران بپذیرند چه نپذیرند. اما ضمن اینکه من حق دارم و در عالم واقع و عالم ثبوت هم من این حق ثابت است، اما بحث بعدی این است که من که صاحب و واجد حق هستم چگونه می توانم حقم را استیفا و اعمال کنم؟. آیا به هر شکلی می توانم اعمال حق بکنم و به حقم برسم؟ اینجا پاسخ این است که خیر. قطعا باید بسترها یا روش های مشروعی را برای استیفا و إعمال حق جستجو کرد؛ و لذا صرف اینکه کسی واجد حق باشد این کافی نیست که به هر شکلی حقش را بدست آورد. تازه مثالی که بیان کردم در مورد حقی بود که کاملا شخصی و خصوصی بود حال اگر حق در ارتباط با دیگران و افراد جامعه باشد در این صورت التزام به این تفکیک شدیدتر و مورد تأکید بیشتر خواهد بود. مثلا فرض کنید نماز خواندن یک امر حق و درستی است و هر مسلمان وظیفه قطعی دارد تا آن را بجا آورد. حالا اگر یک مسلمانی معصیت کرد و آن را ترک کرد دیگران حق ندارند تا اورا مجبور به نماز خواندن بکنند. در هر صورت این نکته خیلی مهم تفکیک بین مرحله اثبات حق از اعمال حق. اکنون شرایط حضرت امیر را پس از پیامبر در نظر بگیرید، حقی از جانب خداوند توسط پیامبر برای حضرت امیر (ع) اثبات شده است که در واقع آن، حق شخصی هم نیست ، بلکه حقی است در ارتباط با  جامعه اسلامی که آن حضرت حامل این حق است. در انحرافی که ایجاد شد این حق نادیده گرفته می شود. با توجه به تفکیکی که عرض شد این نکته را در نظر بگیریم که حضرت امیر به هر شیوه ای نمی تواند حقش را اعمال کند و به هر شیوه ای نمی تواند این حق را مورد پیگیری قرار بدهد. ممکن است کسی بگوید که فرض بکنید با توسل به زور، با توسل به کودتا ، با توسل به مثلا حرکت های انفجاری کسی بتواند به حقش برسد، ولی اینها هیچکدام از نظر اسلام مشروع نیست. بنابراین باید روشی هم که برای اعمال حق در نظر گرفته می شود اولا مشروع و در عین حال موثرترین روش ها باشد. اینجاست که به خیلی از پرسش ها در ادامه بحث می توانیم بر اساس همین تفکیک پاسخ بدهیم. فرض کنید که بعد از پیامبر مردم آمدند بیعت کردند و کسی را انتخاب کردند این انتخاب حقانیت ندارد چرا؟ چون ناقض و نافی حقانیتی است که خداوند برای علی قرار داده؛ اما از طرف دیگر بالاخره این مردم گرچه حق را نادیده گرفتند و مرتکب معصیت شدند. اما از سوی دیگر نمی توان حق را هم با اجبار به مردم تحمیل کرد. خداوند در قرآن بارها تصریح می فرماید و به پیامبر خود یادآوری می کند که تو فقط باید روشنگری کنی ! نمی توانی ایمان را بر مردم تحمیل کنی ! اساسا ایمان ماهیتی اختیاری و انتخابگر دارد. و لذا جز انسان که ذاتا برخوردار از آزادی و انتخاب است هیچ موجود دیگری حتا ملائکه با آنکه خدا را عبادت می کنند ولی عبادت و پرستش آنها ” ایمان ” نامیده نمی شود. ایمان وصف اختصاصی انسان است.وقتی ایمان را نمی توان به اجبار و بر خلاف خواست و پذیرش انسان به او تحمیل کرد بی تردید هر حق دیگری که در ذیل ایمان شکل می گیرد تابع همین حکم است و هرگز نمی توان با روش های اجباری و تحمیلی برای إحقاق و إعمال آن حق استفاده کرد. اما در هر صورت وظیفه آگاهی بخشی و روشنگری ثابت است و حتا اگر نمی توان حق را استیفا کرد ولی باید با صدای رسا و گویا آنرا تبیین کرد. اینکه مردم آن را نمی پذیرند عذر و توجیه سکوت و پنهان کردن حق نمی شود بلکه باید نسبت به آن روشنگری کرد و حجت را برهمه گان چه غاصبان حق و چه مردمی که با سکوت یا همراهی اختیاری خود با غاصبان امکان استیفا و تحقق ” حق ” را فراهم نکردند ، تمام نماید و عذری برای مسولیت پذیری شان باقی نماند. اینجاست که شما می بینید حضرت امیر بنا ندارد که به هر شکلی حقش را اعمال کند. لذا دو کار مهم را باید انجام بدهند و چقدر شرایط برای ایفای این نقش دشوار و سخت است از یک طرف باید با موثرترین شیوه ممکن ، حق الهی ولایت و امامت را تبیین کنند، از طرفی هم باید از روش هایی که برانگیزنده اختلال و فروپاشی جامعه است بپرهیزد. اینجاست که تقسیم نقشی را بین حضرت صدیقه طاهره و حضرت امیر مشاهده می کنیم. عرض کردم در این مرحله وظیفه مهم این است که یک علامت سوال بزرگ در برای جریان انحرافی که بعد از پیامبر ایجاد شده قرار داده بشود و با این علامت سوال بزرگ از انتقال مشروعیت و حقانیتی که بیت نبوی (ص) حامل آن بود به جریان انحرافی جلوگیری کنند. این علامت سوال را حضرت زهرا با حرکت دقیق و ماهرانه خودشان ایجاد میکنند. اما در بسیاری از مواقع می بینید که بر حسب ظاهر حضرت امیر نقش مستقیمی در برخی اقدامات ندارند حضرت زهرا خود مستقیما عمل می کنند. در واقع به دلایلی که اشاره شد این دو بزرگوار که در حقیقت هم یک روح در دو بدن مبارک بودند ، در اینجا هم با یکدیگر یک نقش هم افزا و تکمیلی دارند. و لذا در مقطعی می بینیم که حضرت امیر وظیفه  حفظ ساختار جامعه و به تعبیر امروزی وفاق ملی را برعهده دارد و حضرت زهرا (س) عهده دار روشنگری و تبیین هم حق می باشند. پس از این تعامل می توانیم الگویی به دست بیاوریم که نه به عنوان تبیین و احقاق حق می توان به سمت فروپاشی جامعه و ایجاد اختلاف و جنگ داخلی رفت و نه به اسم وحدت و مصلحت می توانیم حق را نادیده بگیریم و از روشنگری و تبیین آن کوتاه آمد. و این نقش را وجود مقدس حضرت علی و حضرت زهرا توأمان ایفا کردند.    ......................         ادامه دارد.......................   ادامه دارد ...........................    به آدرس زیر مراجعه شود.......


**آیت الله سید عباس حسینی  قائم مقامی درگفت وگو با شفقنا

 

http://fa.shafaqna.com/news/136673




تاریخ : چهارشنبه 95/4/30 | 7:28 صبح | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر


  • paper | رپورتاژآگهی | فال تاروت چهار کارتی
  • فروش رپورتاژ | بک لینک دائمی