سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی

Image result for ?تصویر آیت الله امینیان?‎

***نسیم معرفت***

خاطرات آیت الله امینیان گیلانی

وقتی به همراه سردبیر نشریه ، وارد بیت آیت الله امینیان شدیم سادگی و بی آلایشی خاصی را در خانه دیدیم .وارد شدیم و نشستیم تا آیت الله امینیان وارد شد؛ بعد هم به احترم بلند شدیم و سلام کردیم.روحانی ای با چهره گشاده و لبخندی بر لب درمقابل مان نشست . با وجود کسالت ، خستگی و مشغله های زیاد بسیارمهمان نواز بود. روی طاقچه را نگاه کردیم عکس شهید محمد تقی امینیان پسر این روحانی برجسته استانمان را دیدیم . با خود اندیشیدم که در جنگ تحمیلی ، ترکشی هم به قلب پرعاطفه این امام جمعه سالخورده آستانه اشرفیه هم خورده ، چرا که در بین صحبت های آرام و شمرده اش ، ودر هنگام یادآوری پسر شهیدش ،آهی نیز همراه بود.سوال های زیادی داشتیم ، از جنگ و جبهه ، از دوران طلایی حضور امام راحل ( ره ) ، از شور وعشق ، گلوله و خون و تانک و پرسش های پیرامون جنگ آن هم از منظر یک  مجتهد جبهه رفته . چهره اش آدمی را ، هم مسرورمی کرد وهم ناراحت.انگار غم بزرگی بر دل بزرگش سنگینی می کرد اما با این حال ما آمده بودیم تا خاطرات تلخ و شیرین را با هم دوباره مرور کنیم خاطرات از پیری که « امین گیلان » است.


 لطفا از دوران انقلاب و بعد ازآمدن تان به رشت بگویید؟

گفت : بعد از بیرون رفتن طاغوت و زمان برگشتن امام راحل از عراق به ایران و تهران ما روحانیون دوبار از قم به تهران و به مدرسه علوی رفتیم. آن موقع امام در مدرسه علوی تشریف داشتند ما هم مثل بقیه به صحبت های امام راحل (ره)گوش می کردیم. بعد از آن هم من از قم به گیلان آمدم . چون پیش از آن سال های زیادی را در روستای فتیده لنگرود بودم و می خواستم در شهر رشت بمانم این بود که بعد از فوت آیت الله بحرالعلوم و ایجاد زمینه مناسب ، امام جماعت  مسجد گلشن رشت که آن موقع همطراز مسجدی چون مسجد کاسه فروشان بود را قبول کردم .مسجد گلشن همیشه پر از جمعیت و جوان های  پرشور رشت به ویژه بچه های محله باقرآباد رشت می شد، این بود که جوانهای  با شور و علاقه به  حرف های من گوش می کردند. من در این مسجد در زمان شروع جنگ تحمیلی تبلیغات می کردم و جوان ها هم به حرف من گوش می کردند و به جبهه می رفتند.

سپس با اصرار واستقبال مردم و حکم رسمی امام راحل درس خواندن ودرس گفتن در قم را رها و بعد از تشریفات و تمهیدات زیادی ، امام جمعه  شهر رشت شدم.بعد از مدتی هم بنا به مسائلی از امات جمعه رشت بر کنار شدم و سپس امامت جمعه شهرستان آستانه اشرفیه را قبول کردم.

از جبهه بگویید، چند بار به جبهه رفتید ،آنجا چه حال و هوایی داشت ؟ جوان ها از شما چطور استقبال می کردند ؟

من در طول جنگ  تحمیلی چند بار به جبهه رفتم . چند بار چون امام جمعه بودم تعدادی از روحانیون را با خود می بردم. البته به ندرت برخی از روحانیون از جبهه می ترسیدند و دوری خانواده را تحمل نمی کردند. مثلا یک دفعه که مابه کرمانشاه رفتیم و مستقر شدیم یکی از روحانیون وقتی به خانواده اش تلفن کرد پشت تلفن شروع به گریه کرد ما هم دیدیم نمی تواند آن فضا را تحمل کند او را برگرداندیم . یک بار هم با 25 نفر از خانواده شهدا به اهواز، فکه و رقابیه رفتیم و سه شبانه روز ماندیم.

من در طول جنگ از مناطق زیادی دیدن وبا جوان های رزمنده زیادی دیدار کردم . با همه صحبت می کردم، آن ها هم با صحبت های من به شورو هیجان می آمدند. در سنگرشان میهمان می شدم و در نمازها هم پیش نمازشان بودم.آن ها هم به حرف های من بها می دادند و دوستم داشتند. من به رازو نیازشان در سنگرهای تاریک گوش می دادم . وقتی به آن ها سرباز امام زمان (عج الله تعالی ) می گفتم، شور قابل وصفی پیدا می کردند . جوان های زیادی شب های جمعه دعای کمیل را می خواندند. بعضی ها هم نماز شب شان ترک نمی شد با شور آن ها ، ما هم سر حال می آمدیم و از این همه ایثار تعجب می کردیم.

پیش خود می گفتم واقعا این جوان ها چه انسان هایی هستند که حتی ما هم به درجه خلوص آن ها نمی رسیم. یکبار هم در فصل زمستان در یک پادگان بزرگ ، سخنرانی پرشوری داشتم که خیلی سربازان را تحت تاثیر قرارمی داد. وقتی به رزمندگان می گفتم شما مجاهدینی هستید که نامتان در قرآن هم ذکر شده ومجاهدین اسلام هستید خیلی خوشحال می شدند و اشک شوق می ریختند.

یک خاطره دیگر هم از دوران جنگ دارم، یک روز یکی از رزمندگان به اسم پرسه آمد و به من گفت من یک مقدار پول (دینار) از سنگرعراقی ها پیدا کردم نمی دانم با آن چه کنم به او گفتم این پول غنیمت جنگی است و می توانی آن را برای خودت برداری و او راضی نشد و پول را به من داد من هم آن را با او قسمت کردم یک قسمت را به او دادم و قسمت دیگر را هم صرف حوزه علمیه طلاب کردم.اتفاقا آن جوان هم شهید شد. می خواهم بگویم که بچه های رزمنده نه از جان بلکه از مال شان هم ایثارگرانه می گذشتند.

شما به عنوان یک عالم دینی چه شباهت هایی بین جنگ های صدر اسلام با دوران جنگ تحمیلی می بینید ؟

در طول دوران حیات پیغمبر جنگ های زیادی - در حدود 80 واقعه -  رخ داد ،  جنگ هایی چون بدر،  احد و.... البته جنگ های دوران صدر اسلام چه در زمان پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و چه در زمان امیر المومنین (علیه السلام) جنگ های محدودی بود، مختص جای خاصی می شد گرچه با جنگ های ما که دفاعی بود شباهت زیادی دارد ولی از لحاظ وسعت ، جنگ ما خیلی وسیع بود .در واقع نمی توانیم خیلی از لحاظ وسعت آن را با دوران پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) مقایسه کنیم چون ما جبهه های مختلفی داشتیم که خیلی هم خطرناک بودند . از لحاظ معنوی ما فضای خوبی در جبهه داشتیم چون جوانان ما مثل دوران پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) علاقه زیادی به جهاد در راه خدا داشتند. همچون مالک اشتر در زمان حضرت علی (عیله السلام ) و اویس قرنی در زمان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ما حنظله های زیادی مانند  حنظله زمان پیامبراسلام (ص)  داشتیم که تازه عروسان خود را بعد از ازدواج می گذاشتند و در راه خدا به جبهه می رفتند.

در همین زمینه من خاطره ای از یک شهید شهرستان بندر انزلی دارم که واقعا عجیب و تکان دهنده است. من را برای سخنرانی مجلس این شهید به بندر انزلی دعوت کردند. پدر این شهید نقل کرد که پسرش  معلم بود و هرسال عید نوروز به زیارت امام رضا (علیه السلام ) می رفت . چون با دوستانش به جنگ و جبهه رفت یک سال عید نتوانست به حرم امام رضا(علیه السلام) برود. پدرش آن سال عید به حرم امام رضا (علیه السلام) رفت آن جا چند شهید آورده بودند او هم در تشییع شان شرکت کرد و بطور اتفاقی فهمید پیکر پسرش اشتباها به جای انزلی به مشهد و حرم امام رضا (علیه السلام) آورده و طواف داده شد.  درواقع این نشانگر ارادت و خلوص نیت رزمندگان و جوانان ما به خدا و ائمه (ع) است که حتی بعد از مرگ هم به قول و عهد و عشق خود به ائمه وفادارند .

چه خاطره ای از شهدای برجسته استان گیلان دارید ؟

ما در استان شهدای بزرگوار زیادی داشتیم ولی بعضی چون شهید فتح الله قلی پور و شهید مشخ در رشت و شهید حق پرست در آستانه اشرفیه و شهید املاکی در شهر لنگرود اسم ورسم دار و ممتاز بودند.

یادم می آید وقتی برای اولین بارشهدای شهر رشت را آورده بودند ما خیلی متاثر شدیم و با کمک حاج آقا احسان بخش خبر شهادت 13 شهید را به خانواده هایشان دادیم. وقتی به خانه شهید فتح الله قلی پور رفتیم، مادر ، همسر و فرزندش با شنیدن خبر شهادت شهید گریه نکردند . من با تعجب علت را جویا شدم. مادر شهید به ما گفت که پسرش آخرین بار که به جبهه می رفت گفت  من دیگر بر نمی گردم. شما هم اگر می خواهید ،  الان گریه کنید . به ماهم وصیت کرد که بعد از شهادتش گریه نکنیم. به همسرش  هم گفت که بعد از شهادتش ، پسرشان را حسین وار و دخترشان را زینب وار تربیت کند.

................................                   ........................ادامه دارد....................

کلیک:خاطرات آیت الله امینیان - رنگ ایمان


http://www.rangeiman.ir/index.php/1388-10-20-14-33-09/1098-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86

-----------------------------------------




تاریخ : چهارشنبه 94/3/20 | 5:48 عصر | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر




  • paper | رپورتاژآگهی | فال تاروت چهار کارتی
  • فروش رپورتاژ | بک لینک دائمی