سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

***نسیم معرفت***


به نام خدا


فروغ وجدان

 هر انسانی علاوه بر قوه تفکر و تعقل و تدبر و اراده و قوّه خیال و وَهم و خشم و شهوت  ، دارای قوه و نیرویی است که آن را وجدان می گویند همان چیزی که این بیت شعر از حافظ ( علیه الرحمه) به آن اشاره دارد:

دراندرون من خسته دل ندانم که چیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 و در اینکه تعریف وجدان و   حقیقت وجدان  چیست  ؟ وآیا واقعیت دارد یا نه و اینکه محدوده درک وقضاوت آن تا کجا و چه اندازه است و آیا همه قضاوت های وجدانی صحیح است یا نه ؟  بحث های زیادی در میان دانشمندان اسلامی و غیر اسلامی و روانشناسان صورت گرفته است که باید به کتاب هایی که دراین زمینه نگاشته شده است مراجعه نمود   .

انسان موجودی است  که وجود مُعمّایی و مُلغَز و پیچیده او همه دانشمندان و صاحبان خِرَد و اندیشه و فهم  را به شگفتی واداشته است و درک ژرفای وجود حقیقی آن بسیار مشکل و چه بسا مُحال می باشد و حافظ شیرازی در این باره می گوید :

وجود ما مُعمّایی است حافظ     که تحقیقش فسون است و فسانه


 و حضرت امیرالمؤمنین «علیه السلام» نیز فرمود : اتَزْعَمُ انَّکَ جِرْمٌ‏ صَغْیِرٌ وَفیْکَ انْطَوىَ الْعالَمُ الْاکْبَر وَانْتَ الْکِتابُ الْمُبِیْنُ الَّذِى بِاحْرُفِهِ یَظْهَرُ الْمضْمَرُ . دَوَائُکَ فِیکَ وَ لاَتَعلَمُ وَ دَائُکَ مِنکَ وَ لاَ تَشعُرُ . آیا گمان کرده ای که تو یک جسم و جِرم و ماده کوچکی هستی در حالی که در تو عالَم بزرگی نهفته است.  تو کتاب مُبین و روشنی هستی که با حروف آن ، پنهانی ها (حقایق نامعلوم و پنهانی  )آشکار می شود! داروی تو در خودت است و نمی دانی و ناآگاهی و درد تو  هم از خود تو است و نمی اندیشی . «دیوان منسوب به  على علیه السلام: 175. شرح الاسماء الحسنى: 1/ 12.» ] 

با این حال تلاش برای شناخت ابعاد مختلف انسان بسیار شایسته و مورد سفارش اسلام و قرآن و بزرگان و ائمه معصومین (علیهم السلام)  است و هر کسی در حد و توان خود باید در پی شناسایی ابعاد مختلف وجودی خود باشد  و به اصطلاح : آب دریا را اگر نتوان کشید  هم به قدر تشنگی باشید چشید . ارزش و اهمیت خود شناسی تا بدانجاست که حضرت علی (ع) فرمود : مَعرِفَةُ النَّفسِ أنفَعُ المَعارِفِ  معرفت و شناخت نفس «خود شناسی » سودمند ترین و نافع ترین  معرفت ها و شناخت ها است  (غرر الحکم : حدیث  9865.) در رابطه با اینکه خود و من و خود شناسی چیست و چه اقسامی دارد  روجع شود به کتاب انسان در قرآن از استاد شهیذ مطهری ص 73 . 

یکی از ابعاد مهمی  که در رابطه با  انسان ، شایسته است که  کارشناسان دینی و تربیتی بیشتر به آن توجه کنند و  و مورد تبیین و بحث و بررسی قرار دهند  مسئله وجدان آدمی است . شناخت وجدان و آثار بسیار مهم آن نقش به سزایی در تربیت انسان و جامعه و خانواده و محیط دارد . لازم به تذکر است که بحث از وجدان ،  مُنفک و جدای از مسئله روح و نفس و فطرت نیست و بدون توجه به روح و نفس و فطرت به درستی نمی توان در رابطه با بحث وجدان به نتیجه صحیحی رسید زیرا که این امور یعنی وجدان و نفس و روح و فطرت با هم پیوند و ارتباط دارند .  بسیاری از پرسش ها از قبیل : چرا انسان ها ایثار می کنند ؟  چرا انسان ها عدالت را دوست دارند؟ چرا آدم ها حقجو و حق طلب هستند ؟ چرا نباید تن به ذلت داد ؟  چرا باید در قبال خوبی و احسان دیگران حقشناسی نمود؟ چرا باید صادق و درستکردار باشیم؟ چرا باید انسان موحد و خدا پرست باشد ؟ چرا باید به دیگران احترام کنیم ؟ ....   که برای ما انسان ها بوجود می آید در نهایت به امر وجدانی برمی گردد و از این جهت بحث از وجدان می تواند بسیار حائز اهمیت باشد. به جهت اهمیت مسئله وجدان  شخصیت های مختلف فلسفی و عرفانی و اجتماعی و روانشناسی در رابطه با مقوله وجدان به بحث و بررسی نشستند . علامه  استاد شهید مرتضی مطهری و علامه مصباح محمد تقی یزدی و علامه محمد تقی جعفری و کانت فیلسوف آلمانی و زیگموند فروید اُتریشی و  ویکتور هوگوی فرانسوی  و بِرتراند راسل انگلیسی و ژان ژاک رُوسوی سوئیسی و ... از کسانی هستند که در آثارشان درباره موضوع وجدان به نحو مطلق و یا وجدان اخلاقی  بحث های مهمی مطرح نمودند .

برخی در تعریف وجدان چنین گفته اند : به نیروی درونی هر فرد که خوب و بدِ کردار را به وسیله آن ادراک می‌کند، وجدان گفته می‌شود.(فرهنگ عمید) و در اصطلاح روان‌شناسی گفته اند که وجدان عبارت است از نیروی باطنی که خوب و بد را از هم تشخیص می‌دهد و انسان را به سوی خوبی ها سوق داده و از بدی ها جلو گیری می نماید .

تعریفی که بنده از وجدان ارایه می دهم چنین است که  وجدان  که در ردیف عقل عملی قرار دارد عبارت است از قوه و نیرو ی باطنی نورانی و ملکوتی  و  غریزه خاص الهی است که خداوند متعال همراه خلقت انسان در ذات و نهاد و فطرت و سرشت  او قرار داده است که بدی ها و خوبی ها  و رذایل و فضایل را بِالفِطره بدون نیاز به استدلال و دلیل و برهان  تشخیص می دهد و او را به خوبی ها امر و از بدی ها نهی می نماید  و کارهای پسندیده و نیکو را تحسین و افعال زشت و نکوهیده را تقبیح می نماید و آدمی را بر ارتکاب اعمال قبیح و پلید و زشت  ملامت و سرزنش می کند . وجدان نیرویی  است باطنی    و فطری و ذاتی و عمومی  که  وظیفه و کار اصلی آن نظارت بر رفتار و کردار و اعمال آدمی است .وجدان یکی از ویژگی ها و خصوصیات روح انسان است که منشا امر و نهی و  حکم کننده به خوبی ها و باز دارنده نسبت به بدی ها از عمق جان و روح آدمی است  و همه انسان ها از بدو تولد تا آخر عمر  با هر دین و آیینی از این موهبت الهی (یعنی وجدان) برخوردارند مگر کسانی که  با معاصی فراوان و جُرم و جنایت ها و طغیانگری ها  دچار مرگ وجدانی شده باشند .  خداوند در درون هر انسانی دادگاه کوچکی به نام وجدان قرار داده که او را در برابر رفتار و اعمالش حسابرسی می کند و این نمونه و نازله ای از دادگاه عدل الهی است که در روز قیامت  همه انسان ها باید در برابر خداوند نسبت به کردارهایشان پاسخگو باشند . وجدان بهترین قاضی و داور و حکم کننده می باشد که خداوند آن را همیشه همراه ما قرار داده است  وکسانی که وجدان خود را خاموش ویا از بین برده اند از محدوده و دایره انسانیت خارج هستند . از وجدان با تعابیر گوناگونی  همچون وجدان اخلاقی فطری و غریزه ملکوتی و صدای فطرت  و ندای الهی و نفس لَوّامه و واعظ درونی و ضمیر آدمی  و.... یاد شده است .  در  قرآن کریم از آن به نفسِ لَوّامه و ملامتگر یاد شده  که انسان را در انجام اعمال زشت  و ناپسند ملامت می کند . در سوره قیامه آیه 2 چنین آمده است :  وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ وسوگند به نفس لوّامه و وجدان بیدار و ملامتگر (که قیامت و رستاخیز حق است )

البته خود وجدان هم اقسامی دارد از قبیل وجدان توحیدی ،وجدان پرستش ، وجدان  خدا جویی ، وجدان اخلاقی فطری و ذاتی   ، وجدان  حقیقت جویی ، وجدان علم جویی و وجدان زیبایی طلبی ، وجدان کمال طلبی ، وجدان دینی و مذهبی ، وجدان عقلائی ، وجدان فطری(غیر کسبی) ، وجدان کسبی و اکتسابی ، وجدان عمومی که مربوط به همه انسان ها با هر دین و آیین می باشد( وجدان بشریت )   و وجدان خصوصی که مربوط به هر فرد خاص می باشد و  وجدان ملت ها و قوم ها و  وجدان سیاسی و اقتصادی و  وجدان کاری  ...  که به نظر بنده همه این اقسام گویای یک حقیقت است که همان وجدان فطری خدادای است  که در مقایسه با حقایق و اشیاء  دیگر به صورت اقسام گوناگون وجدان  در آمده است . به عبارت دیگر  در واقع  حقیقت وجدان یک چیز است که به نسبت با حقایق و چیزهای دیگر به اقسام مختلف تقسیم می شود .

ممکن است سوال شود که آیا وجدان همان فطرت است یا نه ؟ عده ای می گویند که وجدان غیر از فطرت است و این دو هیچ ارتباطی با هم ندارند ولی با دقت در مباحث مربوط به وجدان و فطرت درمی یابیم که مابین وجدان و فطرت هیچ مغایرتی نمی تواند وجود داشته باشد بلکه وجدان امری فطری و منطبق با فطرت است وچه بسا این دو یا لازم و ملزوم یکدیگرند و یا اینکه عین هم می باشند و بنظر بنده چنین می رسد که این دو عین همند که محل ظهور  هر یک مختلف  می باشد  و به عبارت دیگر وجدان پژواگ فطرت  است ( دقت بفرمایید).  اِلهامات فطری که در آیات سوره شمس به آنها اشاره شده است همان چیزهایی است که وجدانِ فِطری آدمی به آن ها امر ویا نهی و نیز تحسین و یا تقبیح می نماید  پس  وجدان پژواگ و بازتاب و طنین زیبای فطرت است (دقت بفرمایید)  استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب فلسفه اخلاق  چاپ سال 1362 که در اختیار بنده است درصفحه 32  در این رابطه چنین می فرماید :
... قرآن در مورد اینکه انسان مجهز به یک سلسله اِلهامات فِطری است در سوره مبارکه (والشَّمس) می فرماید :

وَ نَفْس وَ ما سَوّاها @
@فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها
@قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها
@وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها

( و (قسم )به جان آدمى و آن کس که آن را منظم ساخته. @سپس فُجور و تقوا (شرّ و خیرش) را به او الهام کرده است.
@که هر کس خود را پاک کرده، رستگار شده.
@ و آن که خود را با گناه آلوده ساخته، محروم گشته . ) 

می بینیم که آخرین سوگند ، سوگند به نفس و روح و اعتدال روح بشر است . خداوند به روح بشر ، کارهای فجور و زشت و همچنین تقوی و پاکی را الهام کرده است .  سپس استاد شهید مطهری  ادامه می دهد و می فرماید : پس از نزول آیه     وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی‏ وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ  ، شخصی  به نام ( وابَصَة بن معبد اَسَدی ) خدمت رسول اکرم (ص) آمد و عرض کرد یا رسول الله سوالی دارم . حضرت فرمودند : قبل از آنکه تو سوال را مطرح کنی من سوال شما را می گویم که چیست ؟ وابَصَه عرض کرد یا رسول الله شما بفرمایید . حضرت فرمودند  : آمده ای  از من سوال سوال کنی که بر  و تقوی وهمچنین اثم و عدوان را برای تو شرح دهم . عرض کرد  بله یا رسول الله . پیامبر (ص) انگشتان مبارکشان را برسینه او گذاردند و فرمود :یا وابَصَه  اِستَفتِ قَلبَکَ  . ای وابَصَه این سؤال را از قلبت و دلت بکن . خداوند متعال این شناخت را به قلب هر بشری الهام فرموده است . استاد شهید مطهری  در ادامه این مطلب  فرمود :  قرآن می فرماید :  وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ ....( و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما ،  مردم را هدایت می کردند و انجام کارهای نیک و .... را به آنها وحی کردیم )
استاد شهید مطهری سپس  در رابطه با این آیه شریفه  می فرماید که علامه طباطبایی در تفسیر المیزان (ج14 ص 305) یک استنباط خیلی شیرینی دارد و می فرماید : خداوند در این آیه نفرمود  ( وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ اَنِ
افْعَلُوا الْخَیْراتِ  )  یعنی نفرمود که ما به آنها وحی کردیم که کارهای خیر بکنید چون اگر اینطور بود  این همان وحی عادی می شد (که بر پیامبر ص نازل می شد) بلکه خود کار نیک و خیر را به آنها وحی کردیم یعنی کار خوب را به آنها (به روح و فطرت و دل  انسان ها) الهام کردیم . (رجوع شود به کتاب فلسفه اخلاق ازاستاد شهید مطهری ص32 و ص33)
سوال دیگری که در رابطه با بحث وجدان  مطرح می شود این که آیا وجدان طبق تعریفی که در بالا برای آن ذکر کردیم همه امور اخلاقی را درک می کند یا نه ؟
درپاسخ به این سوال باید عرض کنم که  قبل از این سوال پرسش دیگری مطرح هست  که ملاک و معیار تشخیص اخلاقی بودن کارها و افعال چیست ؟ این سوال ، سوال  بسیار مهمی است که دیدگاه های مهمی را  در میان دانشمندان اسلامی و غیر اسلامی بوجود آورده است . استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب  فلسفه اخلاق به خوبی و به نحو عالی به این مطلب پرداخته است که شایسته است به این کتاب رجوع شود. ایشان معیار ها و ملاک های اخلاقی بودن کارها را از دیدگاه های مختلف بررسی کرده است که  بیان تفصیلی آن در این مقال و مجال نمی گنجد وبنده فقط به  برخی دیدگاه ها و نظریه ها اشاره می کنم:
1-دیدگاه ونظریه عاطفی بودن اخلاق
2-نظریه و دیدگاه اراده  و مصلحت سنجی بر اساس عقل
3-نظریه و دیدگاه  وجدانی بودن اخلاق

4- نظریه و دیدگاه زیبایی در اخلاق
5- دیدگاه و نظریه پرستش . معتقدین این نظریه می گویند کارهای اخلاقی از مقوله (عبادت و پرستش) است حتی آن کسی که در شعور آگاه خودش خدا را نمی شناسد و به وجود خدا اعتراف ندارد ویا آنکه با شعور آگاه خودش این کار را برای خدا و رضای او انجام نمی دهد این کارش یک نوع خدا پرستی ناآگاهانه است... (رجوع شود به کتاب فلسفه اخلاق از استاد شهید مطهری ص 69  مبحث نظریه پرستش)

بعد از بیان انواع دیدگاه ها در رابطه با معیار و ملاک اخلاقی بودن کارها  و افعال اکنون می پردازیم به سوالی که  جلوتر مطرح کرده بودیم و آن سوال این بود که  آیا وجدان ، همه امور اخلاقی را درک می کند و به عبارت دیگر آیا می توانیم بگوییم که معیار اصلی تشخیص  همه کارها و افعال اخلاقی ، وجدان است یا نه؟    با توجه به توضیحاتی که درباره  وجدان در بالا ذکر کردیم و با توجه و دقت در آیات و روایات و ... نتیجه آن است که  معیار اصلی تشخیص همه افعال اخلاقی چه نیکو وچه قبیح ، چه رذایل و چه فضایل  همان وجدان فطری است که ما  از آن به عنوان  غریزه خاص الهی و نیروی ملکوتی و نورانی و... یاد کردیم .  اکثر قریب به اتفاق دانشمندان اسلامی و غیر اسلامی معتقد به این نیرو و قوه هستد ولی تعبیرات آنها در باره آن مختلف است گاهی به آن وجدان اخلاقی فطری گویند و گاه  آن را غریزه ملکوتی نامند و گاهی به تعبیر قرآن  از آن به عنوان نفس لَوّامه یاد می شود  وگاهی طبق روایات به آن واعظ درونی گفته می شود و گاهی نیز به عنوان ضمیر آدمی خوانده می شود و.....


حافظ ( علیه الرحمه) می فرماید :

دراندرون من خسته دل ندانم که چیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

سؤال دیگری که در رابطه با وجدان می توان مطرح نمود آن است آیا  احکامی که از وجدان صادر می شود جدای از احکام  عقل است  یا اینکه احکام وجدان همان احکام عقل است ؟  

در پاسخ به این پرسش شایسته است که ابتدا مختصری در باره عقل و بخشی از اقسام عقل توضیحی آورده شود .  مبحث عقل یکی از دامنه دارترین و وسیع ترین  بحث هایی است  که متفکران و اندیشمندان  و دانشمندان و فلاسفه و اهل معرفت و عرفان را به خود مشغول کرده است  .عقل در لغت به معنای  فهمیدن و دانستن و تمییز دادن بین نیک و بد و خیر وشر و حق و باطل  است . اِبن فارِس قزوینی در کتاب مُعجَم مَقاییسُ اللُّغَة که یکی از کُتُب لغت مهم است  در باره معنای عقل چنین گفته است : اَلعَقل، وَ هُوَالحابِسُ عَن ذَمیمِ القَولِ وَ الفِعلِ یعنی عقل آن است که از گفتار و رفتار زشت و ناپسند باز می دارد . اهل لغت گفته اند که عقل از عِقال گرفته شده است و عِقال هم به معنای  پای بند و بستن است و عقل را بدان جهت عقل گویند  که انسان را عِقال می زند و او را از آنچه  مانع  صلاح و سعادت و کمال اوست باز می دارد . عقل در اصطلاحات مختلف معنای خاص خود را دارد اگرچه ممکن است که همه آن معانی مختلف به یک معنای مشترک برگردانده شود . اصطلاحات مختلف عبارتند از : 1- عقل در اصطلاح لغت و لُغَویّون 2-  عقل در اصطلاح فلسفی 3-  عقل در اصطلاح علم کلام 4-  عقل در اصطلاح عرفان  5- عقل در اصطلح علم اخلاق  6- عقل در اصطلاح رویات و آیات  .

 در  روایت آمده است که  از امام صادق  (ع)    در باره عقل سؤال کردند  حضرت فرمود :   ... ما عُبِدَ بهِ الرَّحمنُ وَاکتُسِبَ بهِ الجِنانُ .  فرمود عقل  آن چیزی است که  بواسطه آن خداوند رحمان  عبادت و بندگی شود  و بهشت تحصیل گردد .  سپس از آن  حضرت سؤال کردند که  پس آن چیزی که معاویه دارد چیست ؟   فرمود :   فَقالَ : تِلکَ النَّکراءُ ، تِلکَ الشَّیطَنَةُ ، وهِیَ شَبیهَةٌ بِالعَقلِ ولَیسَت بِالعَقلِ . حضرت فرمود : آن نیرنگ است ، آن شیطنت است . آن به عقل مى‏ ماند ولى عقل نیست .

[أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبّارِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالّذِی کَانَ فِی مُعَاوِیَةَ فَقَالَ تِلْکَ النّکْرَاءُ تِلْکَ الشّیْطَنَةُ وَ هِیَ شَبِیهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِالْعَقْلِ اصول کافى جلد 1 صفحه: 11 روایت 3 . شخصى از امام ششم علیه السلام پرسید عقل چیست؟ فرمود چیزى است که بوسیله آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آید آن شخص گوید: گفتم پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ فرمود: آن نیرنگست، آن شیطنت است، آن نمایش عقل را دارد ولى عقل نیست.]

با توجه به نکات یاد شده و دقت در مباحث مربوط به مسئله وجدان و عقل ، اکنون می پردازیم به پاسخ سؤالی که در بالا ذکر کرده بودیم . سؤال این بود که   آیا  احکامی که از وجدان صادر می شود جدای از  احکام عقل است یا اینکه احکامِ وجدان  همان احکام عقل است ؟   عقل در یک تقسیمی به عقل عملی( عقل فطری و وجدانی ) و عقل نظری و استدلالی ، تقسیم می شود .به نظر بنده  با عنایت به اینکه وجدان آدمی در ردیف عقل عملی است لذا ممکن است احکام صادره از وجدان در برخی موارد  به حسب ظاهر  با احکام عقلی مغایرت داشته باشد ولی این مغایرت با کمی دقت و تحلیل از بین می رود و در نهایت می توان گفت که احکام عقل اگرچه عین احکام وجدان نیست ولی میتواند مؤید و موافق  آن باشد .  استاد شهید مطهری در کتاب مجموعه آثار شهید مطهری . ج22، ص: 504 در رابطه با عقل عملی و عقل نظری چنین می گوید : مطلب دیگر- که قدمای ما هم همیشه می گفته اند این است که- می گویند عقل انسان دو بخش است: بخش نظری و بخش عملی، یا احکام عقل انسان دو بخش است: نظری و عملی. یک قسمت از کارهای عقل انسان درک چیزهایی است که هست. اینها را می گویند عقل نظری. قسمت دیگر درک چیزهایی است که باید بکنیم، درک «بایدها» . اینها را می گویند عقل عملی. کانت تمام فلسفه اش نقد عقل نظری و عقل عملی است که از عقل نظری چه کارها ساخته است و از عقل عملی چه کارها؟ او در پایان به اینجا می رسد که از عقل نظری کار زیادی ساخته نیست، عمده عقل عملی است، که او به همین مسئله وجدان می رسد.... کانت می گوید وجدان یا عقل عملی یک سلسله احکام قبلی است؛ یعنی از راه حس و تجربه به دست بشر نرسیده، جزء سرشت و فطرت بشر است. مثلاً فرمان به اینکه راست بگو، دروغ نگو، فرمانی است که قبل از اینکه انسان تجربه ای درباره راست و دروغ داشته باشد و نتیجه راستی و دروغ را ببیند، وجدان به انسان می گوید راست بگو، دروغ نگو. بنابراین دستورهایی که وجدان می دهد، همه دستورهای قبلی و فطری و- به تعبیر عوامی- مادرزادی است، به حس و تجربه انسان مربوط نیست. به همین دلیل، فرمان اخلاقی به نتایج کارها کار ندارد، خودش اساس است. مثلاً ما می گوییم: راست بگو، بعد برایش استدلال می کنیم: زیرا اگر انسان راست بگوید مردم به او اعتماد می کنند، مردم به گمراهی نمی افتند، خودش شخصیت پیدا می کند؛ نتایج راستی را ذکر می کنیم. همچنین می گوییم: دروغ نگو؛ نتایج بد دروغ را ذکر می کنیم. می گوید: وجدان اخلاقی به این نتایج کاری ندارد، فرمانی است مطلق. به عبارت دیگر آن عقل است که با مصلحت سروکار دارد. غلط است که ما بیاییم برای مسائل اخلاقی استدلال کنیم که: ایها الناس! امانت داشته باشید به این دلیل، و بعد آثار و مصلحت و فایده امانت را ذکر کنیم؛ ایها الناس! خیانت نکنید، بعد مفاسد خیانت را ذکر کنیم؛ ایها الناس! عادل باشید، آنگاه مصلحتها و آثار عدالت را ذکر کنیم؛ ظالم نباشید، آثار بد ظلم را بیان نماییم. می گوید این اشتباه است. اینها کار عقل است که دنبال مصلحت می رود......

استاد شهید مطهری در کتاب فلسفه اخلاق ص 45 در نقد بر نظریه کانت می گوید : ...  اینکه ( کانت ) می گوید ما از راه عقل نظری هیچیک از این مسائل را نمی توانیم اثبات کنیم ،  اشتباه است . ما از راه عقل نظری هم بدون آنکه راه وجدان و عقل عملی را انکار کنیم می توانیم آزادی و اختیار انسان و بقاء و خلود نفس و وجود خداوند را اثبات کنیم . همان فرمان های اخلاقی را  که او ( انسان) از وجدان الهام می گیرد ، عقل نظری می تواند لااقل به عنوان یک مؤیِّد برای وجدان صادر کند و درک کند .

  آری وجدان نیرویی است  نورانی و ملکوتی که در پرتو روشنی و فروغ آن  انسان ها  می توانند راه را از چاه و هدایت را از ضلالت و  خوبی ها را از بدی ها تشخیص  دهند به شرطی که روشنایی و فروغ آن با طغیانگری و هوی و هوس و جهل و نادانی و معصیت و شهوت و خرافات و تربیت های غلط خانوادگی و اجتماعی و محیطی و... خاموش و کور نگردد. آدمی در پرتو وجدان سالم به هنگام انجام کارهای خوب وخیر مثل دستگیری از مستمندان و ضُعَفاء و بیچارگان و توجه و  نوازش به یتیمان و خدمت به مردم و حل مشکلات انسان ها احساس خوشحالی و سرور  و رضایت و آرامش درونی می نماید  وبا انجام کارهای زشت و ناپسند احساس غم و اندوه و ندامت و سرافکندگی  و عذاب وجدان می کند . فروغ و روشنی وجدان آدمی نشانه حیات انسانیت وی است و با توجه به ارزش و اهمیتی که برای وجدان  بیان داشتیم  بر  همه انسان ها لازم است که وجدان پاک و نورانی خود را از آفات و آسیب ها و آلودگی ها محفوظ و مصون دارند تا در پرتو آن بتوانند دارای زندگی همراه با آرامش و عزت و سعادت و خوشبختی در دنیا و آخرت  باشند .
استاد شهید مطهری می فرماید : هیچکس به اندازه کانت آلمانی به وجدان اهمیت نداده است . در کتاب فلسفه اخلاق ص33 در باره کانت آلمانی چنین می گوید : .... در مشرق و مغرب دنیا بوده اند کسانی که به چنین وجدان مستقلی در بشر ایمان داسته اند ، یکی از آنها کانت فیلسوف معروف آلمانی است که در دنیا او را یکی از بزرگترین فلاسفه و همردیف ارسطو و افلاطون در نبوغ می دانند. .. این فیلسوف معتقد است که فعل اخلاقی یعنی فعلی که انسان آن را به عنوان یک تکلیف از وجدان خودش گرفته است ... او در باره وجدان و ضمیر انسان خیلی حرف ها دارد که در شرح حالش نوشته اند که جمله ای دارد (که شهرت جهانی دارد)که یا به وصیت خودش و یا به انتخاب دیگران بر لوح قبرش نوشته اند وآن جمله خیلی عالی است  که گفته است:
دوچیز است که انسان را همواره به اعجاب در می آورد و هرچه آن را بیشتر مطالعه  می کند اعجابش بیشتر می شود :
1-آسمان پر ستاره ای که بربالای سر ما قرار گرفته است
2- وجدانی که در ضمیر ما قرار دارد .

( رجوع شود به کتاب فلسفه اخلاق از شهید مطهری ص 33 و نیز کتاب انسان و ایمان از  شهید علامه مرتضی مطهری صفحه 74 چاپ 1371 )

سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
روز شنبه
26 تیر 1395 ه.ش
1437 ه.ق

***************************************

**مقاله ای راجع به «وجدان اخلاقی»




تاریخ : پنج شنبه 95/4/31 | 9:26 صبح | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

***نسیم معرفت***

به نام خدا


**پاسخ به سخنان دکتر عبد الکریم سروش تهرانی

با سلام و احترام

یکی از عزیزان در یکی از گروه های مجازی در تاریخ 31 تیر 1395  از بنده درخواست کرد که به این سخنان دکتر سروش پاسخ بگویم که به لطف الهی در حدّ اختصار به پاسگویی برآمدم امید است که برای خوانندگان بزرگوار مفید باشد .

واما متن سخنان دکتر عبد الکریم سروش:

 
[دکتر عبدالکریم سروش می گوید : ما با عقول جامعه طرفیم، منبری ها اما با عواطف جامعه. ما عقل را به تعقل تَلنگُر می زنیم، آنان شُعله عاطفه را مُتَبلوِر میکنند. ما خِرَد را بارور میکنیم آنان احساس را . ما می تکانیم آنان می شورانند. ما می سَگالانیم آنان می نالانند ....معلوم و روشن است که شوراندن عاطفه آسانتر است و بارور کردن خِرَد مشکل تر. شوراندن عواطف جامعه را به سویی می برد، بارور ساختن خِرَد جامعه را به سویی دیگر. آنان پس از مدتی مُرید و عاشقِ سینه چاک پیدا می کنند اما ما مُنتقد و گردنکشان بی باک. آنان بر دوش مریدان می نشینند، ما بر سیبل فُحشِ منتقدان . آنان جهل می کارند و خرافه درو می کنند ما اما بذرِ پرسش می افشانیم و تعقّل برداشت می کنیم. «جاهله» دستاورد غایی آنان است «عاقله»ارمغان نهایی ما . عقل گر دشنام دهد من راضی ام _زآنکه فیضی دارد از فیاضی ام _ احمق ار حلوا نَهد اندر لَبَم _ من از آن حلوای او اندر تَبَم]

واما پاسخ  به سخنان جناب دکتر عبد الکریم  سروش :

در آغاز مقدمه ای عرضه می دارم  . انسان معجونی از عقل و احساس و خشم و شهوت بالمعنی العام و خیال و وهم است که قُوّه و نیروی عقل ، سایرِ قوا را کنترل و تعدیل می نماید واگر مهار عقلی وجود نداشته باشد آدمی  بواسطه  غلبه قوای دیگر از اعتدال خارج می شود.مثلا بواسطه غلبه خشم وغضب بر قُوّه  و نیرویِ عقل ، آدمی درنده ای خواهد شد که سبب اذیت و آزار و ضرر و زیان به  دیگران می گردد و یا بواسطه غلبه نیروی احساس ، آدمی از قدرت تعقل خارج می شود و رفتاری می کند که خارج از چهار چوب تفکر و تعقل است و هکذا اگر قوای دیگر مثل قُوّه خیال و وَهم  بر قوه عقل غلبه نماید  آدمی خیالی و مُتوهِّم می شود ویا اگر قُوّه و نیروی شهوت بالمعنی العام غلبه نماید ، آدمی دچار طغیانگری و تجاوز و سایر رذایل خواهد شد. با توجه به  بُعد ملکوتی و ناسوتی و یا به عبارت دیگر  بُعد مادی و معنوی  که در وجود انسان است، وجود همه این قوا برای انسان لازم خواهد بود تا نیازهای معنوی و مادی  خود را تامین نماید زیرا که عالَمِ طبیعت ، به یک معنا  ، عالَمِ تنازُع بقاء به معنای درستش است نه به  آن معنایی که  جناب داروین انگلیسی و داروینیسم به آن معتقد است بلکه منظورم شبیه آن چیزی است که   علامه شهید مرتضی مطهری  فرمودند که :  تنازُع بقا به معنی دفاع از خود، حق است. (رجوع شود به مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 170 )  . پس عقل کنترل کننده سایر قوا در درون آدمی است تا آدمی از اعتدال خارج نگردد و دچار انحراف  و فساد بالمعنی الاعم و سقوط نگردد .البته مراد ما از عقل ، عقل رحمانی و نورانی است نه عقل شیطانی .  یکی از فلسفه های مهم بعثت انبیاء (علیهم السلام)  شکوفایی عقل انسان ها است  که حضرت علی ع در خطبه اول از نهج البلاغه در این باره می فرماید : وَ یُثیروا لَهُم دَفائِنَ العُقول پیغمبران مبعوث شدند تا دفینه‌ها و گنجینه‌های خِرَد و عقل را  که در دل و باطن انسانها  مدفون است  جهت استخراج و استفاده و شکوفایی آن زیر و رو کنند و برانگیزانند . عقل در پرتو اطاعت و بندگی خدا  و ترک هوی و هوس نورانی  می گردد و برعکس اگر عقل دچار غُبار نفسانیات و شهوات  و هواهای نفسانی وشیطانی شود آدمی در این صورت دچار کُسوف عقلی می شود و نورانیت عقلش زائل می گردد . شاعرِ عرب می گوید :اِنارَةُ العَقلِ مَکسُوف بِطَوعِ الهَوی  وَ عَقلُ عاصِی الهَوی یَزدادُ تَنویراً یعنی روشنی و نورانیت عقل بواسطه پیروی از هوای نفس  مکسوف و ناپدید و خاموش می شود و از بین می رود  و کسی که  عاصی و دوری کننده از هوای نفس باشد  نورانیت عقلش افزایش پیدا می کند . آیات و روایات زیادی در باره عقل واردشده است و شایسته است که در این باره رجوع شود به ( کتابُ العقل و الجهل در جلد اول اصول کافی ) .  اگر شهوت بالمعنی الاعم بر آدمی غلبه کند عقلش مغلوب واقع می گردد و چنین انسانی مهار عقلش به دست شهوت و شیطان است چنانکه مستکبران عالم نیز عقل دارند ولی عقلشان عقل شیطانی است نه عقل رحمانی . عقل نیرو و قُوّه ای است نورانی و رحمانی  که بد و خوب و شر و خیر را تشخیص می دهد و درک می کند و آدمی را به صلاح و فلاح و رستگاری و سعادت و کمال می رساند و از شقاوت و نگون بختی و هلاکت و سقوط باز می دارد و  حابِس و رادِع و مانع  هر چیزی  است که در تقابل با سعادت و کمال  ابدی و جاویدان انسان باشد . انسان موجودی است جاوید و سعادت و شقاوت او هم ابدی و جاویدان خواهد بود . یا به شقاوت و بدبختی ابدی و همیشگی خواهد رسید و یا به  سعادت و کمال ابدی دست خواهد یافت .  از دیدگاه قرآن کریم کسی که با مراقبت از رفتار و کردار خود  بتواند از آتش جهنم رها و خلاص شود و داخل در بهشت گردد  این در واقع نوعی   فوز و رستگاری می باشد و آدم عاقل کسی است که خود را از آتش جهنم برهاند و زمینه های ورود به بهشت را برای خویش فراهم سازد . کسانی که غرق در معاصی و گناه و عصیان هستند از عقل سلیم و نورانی  خود را محروم کرده اند و هرگناهی که انسان انجام می دهد نشانه بی عقلی و یا کم عقلی او است . در سوره آل عمران آیه 185 چنین آمده است : کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ  یعنی هر کسی مرگ را می چشد و شما پاداش خود را بطور کامل در روز قیامت خواهید گرفت  . آنها که از آتش ( دوزخ ) دور شده ، و به بهشت وارد شوند نجات یافته و رستگار شده اند و زندگی دنیا ، چیزی جز سرمایه فریب نیست .

عقل در لغت به معنای  فهمیدن و دانستن و تمییز دادن بین نیک و بد و خیر وشر و حق و باطل  است . اِبن فارِس قزوینی در کتاب مُعجَم مَقاییسُ اللُّغَة که یکی از کُتُب لُغت مهم است  در باره معنای عقل چنین گفته است : اَلعَقل، وَ هُوَالحابِسُ عَن ذَمیمِ القَولِ وَ الفِعلِ یعنی عقل آن است که از گفتار و رفتار زشت و ناپسند باز می دارد . اهل لغت گفته اند که عقل از عِقال گرفته شده است و عِقال هم به معنای  پای بند و بستن است و عرب به پابند شتر یعنی طناب وچیزی که پای شتر را با آن می بندند که هرجایی نرود عِقال گویند  و عقل را بدان جهت عقل گویند  که انسان را عِقال و بند می زند و او را از آنچه  مانع  صلاح  و رستگاری و سعادت و کمال اوست باز می دارد . عقل در اصطلاحات مختلف معنای خاص خود را دارد اگرچه ممکن است که همه آن معانی مختلف به یک معنای مشترک( حبس کنندگی و بازدارندگی از آسیب ها و خسارت ها و شقاوت ها و... )  برگردانده شود . اصطلاحات مختلف عبارتند از : 1- عقل در اصطلاح لغت و لُغَویّون 2-  عقل در اصطلاح فلسفی 3-  عقل در اصطلاح علم کلام 4-  عقل در اصطلاح عرفان  5- عقل در اصطلح علم اخلاق  6-عقل در اصطلاح سیاست و مدیریت  و اقتصاد   7- عقل در اصطلاح جامعه شناسی  8-عقل در اصطلاح رویات و آیات  . در  روایت آمده است که  از امام صادق  (ع)    در باره عقل سؤال کردند  حضرت فرمود :   ... ما عُبِدَ بهِ الرَّحمنُ وَاکتُسِبَ بهِ الجِنانُ .  فرمود عقل  آن چیزی است که  بواسطه آن خداوند رحمان  عبادت و بندگی شود  و بهشت تحصیل گردد .  سپس از آن  حضرت سؤال کردند که  پس آن چیزی که معاویه دارد چیست ؟   فرمود :   فَقالَ : تِلکَ النَّکراءُ ، تِلکَ الشَّیطَنَةُ ، وهِیَ شَبیهَةٌ بِالعَقلِ ولَیسَت بِالعَقلِ . [  و اما اصل روایت در منابع روایی چنین آمده است : أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبّارِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالّذِی کَانَ فِی مُعَاوِیَةَ فَقَالَ تِلْکَ النّکْرَاءُ تِلْکَ الشّیْطَنَةُ وَ هِیَ شَبِیهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِالْعَقْلِ . اصول کافى جلد 1 صفحه: 11 روایت 3 . شخصى از امام ششم (علیه السلام) پرسید عقل چیست؟ فرمود چیزى است که بوسیله آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آید آن شخص گوید: گفتم پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ فرمود: آن نیرنگ است و  شیطنت است، آن نمایش عقل را دارد ولى عقل نیست.]  بر این اساس شخصیت های عرفانی و معنوی همانند امام خمینی و آیت الله محمد تقی بهجت و مانند آنها که عمری در عبودیت و بندگی خالصانه  و عارفانه و متوغِّل و غرق در معرفت و شناخت  بودند  جزو عاقل ترین مردم هستند .

اما اینکه جناب دکترسروش  (که از روشنفکران ملاّ و بیمار است و از این بابت دچار کج اندیشی نسبت به  علماء و اهل منبر  شده است )  در طعنه بر اهل منبر  می گوید که (ما با عقول جامعه طرفیم ، منبری ها اما با عواطف جامعه . ما عقل را به تعقل تلنگر می زنیم ، آنان شُعله عاطفه را مُتَبلوِر می کنند.  ما خِرَد را بارور می کنیم آنان احساس را . ما می تکانیم آنان می شورانند . ما می سگالانیم آنان می نالانند .....) و با این سخنان به ظاهر زیبا  و فریبنده نتیجه باطل و نادرست گرفته است   اولا  در پاسخ  به این سخنانش  عرض می کنم  که  این نسبتی که به اهل منبر می دهد ناصحیح و دروغ است . از قدیم الایام تا کنون  روش  اهل منبر و خُطَباء این است که در مقام خطابه و سخنرانی بعد از حمد وسپاس الهی و درود بر پیامبر و اهل بیتش (علیهم السلام) به تناسب جلسه و مجلس و به تناسب مقام وعظ و روشنگری ، موضوعی را مورد بررسی و تبیین قرار می دهند و از آیات و روایات و سخنان بزرگان و عقلاء و شاعران  جهت تبیین مطلب استفاده می نمایند و در پایان هم ذکر مصایب اهل بیت (علیهم السلام . ) می کنند . آیا این روش پسندیده و معقول و مطلوب اهل منبر و خطباء  صرفا برانگیختن احساس  و عواطف و شور  است و مردم را از عقل و تعقل و خِرَد  واندیشه دور می کنند ؟!!!   آیا جناب عبدالکریم سروش در خلاء و خیال سخن می گویند ویا اینکه مواجه با واقعیات جامعه است؟! واقعیات جامعه ما بر خلاف نظر آقای سروش است . مردم وقتی پای منبر خُطَباء و اهل منبر قرار می گیرند خِرَد و عقل و اندیشه شان در سایه بیان آیات و روایات و سخنان حکیمانه و... بارور وشکوفا می شود نه اینکه طبق گفته ناصواب  دکتر سروش بگوییم که مردم فقط احساسی و عاطفی می شوند وبعد دچار شور می شوند و برای اهل منبر سینه چاک می کنند و....!!!  آیا واقعا اهل منبر و خُطباء و مبلِّغین  متعهد و دلسوز ما  به قول آقای سروش «جهل می کارند و خرافه درو می کنند» آیا «جاهله و جهالت » دستاورد غایی  اهل منبر  است ؟!!  متاسفانه به جهت حاکمیّتِ هوای نفس و شهواتِ نفسانی بر افکار و اندیشه های جناب دکتر سروش ، ایشان از راه خرد و اندیشه سالم خارج شدند و مطالبی به ظاهر فریبنده بیان میکنند که حاکی از عدم درایت و تعقل حضرت ایشان است و متاسفانه ایشان از عبدالکریم بودن بیرون رفتند .... و از روشنفکران بیمار جز این انتظاری نیست !!!

  ثانیا  حضرت ایشان هنوز ماهیت واصالت انسان را نشناخته است . همانطوری که در بالا عرض کردیم انسان مجموعه ای از عقل و اراده  و احساس و خشم وشهوت بالمعنی الاعم و وهم و خیال است. یک کارشناس حاذق به همه ابعاد انسانی توجه می نماید . مثلا یک پزشک حاذق به همه جوانب بیمار توجه می کند و نظر می دهد . اهل منبر و خُطَباء و مُبلِّغین هم در جایی که لازم باشد باید  احساس مردم را بر انگیخته  کنند و گاهی هم باید احساس و عواطف مردم  را زنده و شکوفا نمایند و گاهی خشم مردم را نسبت به ستمگران و مستکبرین تحریک کنند و مانند آن  و این کارها برخلاف تعقل و خِرَد ورزی  نیست بلکه عین خِرَد و تعقل و عقل و درایت و خِرَدورزی و خِرَدمندی است و اگر در جایی که باید احساس و عاطفه تحریک شود و یک خطیب و سخنران و اهل منبر برخلاف آن عمل کند این دور از اندیشه و تعقل است.  هر چیز باید متناسب جایگاه و محل  و ظرف خودش باشد  به قول سعدی شیرازی : دو چیز طیره عقل است :  دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی .  پس به جناب دکتر سروس می گوییم شما در عالم توهُّم و خیال و به دور از واقعیات جامعه و به دور از عقل و خِرَد سخن می گویید و خُطَباء و اهل منبر ما به پیروی از پیامبران و  اهلبیت پیامبر  ( علیهم السلام)  قرن ها و صد ها سال است که جامعه را به سوی شکوفایی عقلی و فکری و فرهنگی و اخلاقی دعوت می کنند و آنها را به سعادت و کمال جاوید فرا می خوانند  و مردمِ آگاه ما هم این مطلب را می دانند . البته مردم عزیز و فهیم ما در طول قرن ها و صد ها سال که به مجالس وعظ و خطابه اُنس و علاقه و شناخت دارند گاهی در برابر برخی شخصیت هایی که همه وجودشان اخلاص و صفا و یکرنگی است ، عواطف و احساسات خاص و شور آفرین (که همراه با شعور و تعقل وعقل است ) ابراز واظهار می کنند و این عمل احساسی و عاطفیِ پاک و مقدس را یک افتخار برای خود می دانند . عواطف و احساسات پاک و بی نظیری که مردم شریف ایران به حضرت امام خمینی (ره) نشان دادند و نیز احساسات شورانگیز و پاکی که به مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای و سایر بزرگان  اظهار می کنند نمونه هایی از این عواطف و احساسات بسیار متعالی و ارزشمند و اگاهانه است . آری مردم ما هرجا که اخلاص و خلوص و صفا و پاکی و یکرنگی ببینند حماسه ای از شور و احساس پاک می آفرینند.
سیداصغرسعادت میرقدیم
31تیر 1395 ه.ش
16 شوال المکرم 1437 ه.ق .


** از دعاهای مُنحرفانه دکتر عبدالکریم سروش  :

 
بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته‌ام و درس دین داده‌ام، از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می‌جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده‌ام از تو پوزش و آمرزش می‌طلبم !!!


**رسالت روشنفکران در عصر حاضر(گیل خبر)

**آیا زندگی تنازع بقاست؟ - پایگاه جامع استاد شهید مرتضی مطهری

 




تاریخ : پنج شنبه 95/4/31 | 9:11 صبح | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

***نسیم معرفت***

به نام خدا

سلام علیکم

سوال  :  آیا یک کاسه آب و یا یک شاخه گل و یا کلیه داماد ویا 5 هزار سی سی خون او  را می توان به عنوان مهریه قرار داد؟



واما پاسخِ سؤال :



باسلام واحترام

مهریه به چیزی تعلق می گیرد که مُتَموِّل و دارای مالیت  و ارزش اقتصادی  باشد و مالیت داشتن چیزی  بدین صورت است که آن شی ، دارای منفعت مُحَلَّلَه مقصوده عُقَلاییه  و نیز قابلیت جهت داد وستد و خرید و فروش و معاوضه  و  تصرف و اختصاص را داشته باشد . منفعت مُحَلَّلَه مقصوده عُقَلاییه   یعنی منفعتی که حلال باشد و عقلاء آن را بپذیرند . توجه داشته باشیم که فقهای ما اموال را به چهار قسم تقسیم کرده اند :
1-اعیان
2-منافع با اقسامی که دارد از قبیل منفعت مادی و منفعت معنوی و منفعت عقلاییه و ....
3-دیون و تعهدات که در ذمه افراد است
4-حقوق مالی
با توجه به معیارهایی که برای تشخیص  مال بودن و مالیت داشتن اشیاء در لغت و عرف و فقه و قانون آمده است می توان نظر داد که مَهریه با خون و کُلیَه و یک کاسه آب و وچند شاخه گل و مانند آن ها صحیح است . اما چیزهایی که فعلا(به قید فعلا توجه شود)
منفعت مُحَلَّلَه مقصوده عُقَلاییه ندارند مثل شپش و مگس و پشه و مانند اینها مالیت ندارند  و قابل معاوضه و بیع نیستند ...
البته یک نکته را عرض کنم وآن این است که اگرچه ممکن است که مهریه با یک شاخه گل معمولی و یا یک کاسه آب معمولی و نظایر آن  صحیح باشد ولی جایگاه و منزلت عقد نکاح و ازدواج اقتضا دارد که مهریه با رعایت عُرف متعارف(نه غیر متعارف)باشد ....


سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی

روز چهارشنبه
30 تیر 1395 ه.ش
پانزدهم شوال المکرم 1437 ه.ق




تاریخ : چهارشنبه 95/4/30 | 6:0 عصر | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

***نسیم معرفت***

به نام خدا

معرفی کتاب هایی در باره حجاب :


1-عفاف و حجاب در سبک زندگی ایرانی- اسلامی


کتاب حجاب


این کتاب گزیده ایی از بیانات حضرت آیت الله سید علی خامنه ایی رهبر معظم انقلاب اسلامی است که به کوشش امیر حسین بانکی جمع آوری شده و در 5 فصل با عناوین، عفت و حیا، روابط زن و مرد، حجاب و پوشش، کشف حجاب و بی بند و باری و روش برخورد با بی بند و باری به چاپ رسیده است. ناشر این کتاب انتشارات انقلاب اسلامی است

2-دختران آفتاب


کتاب حجاب


کتاب داستانی «دختران آفتاب» نوشته امیر حسین بانکی، محمد دانشگر و محمد رضا رضایتمند است و این سه نویسنده برای نگارش این کتاب از مشاورانی چون سید مهدی شجاعی، حجت الاسلام صادق‌زاده و استاد سیدابوالقاسم ژرفا بهره گرفته اند.

«دختران آفتاب» اگرچه روالی داستانی دارد، اما تحقیقی روان شناختی، جامعه شناختی، فرهنگی و دینی درباره زنان است. دختران آفتاب خواسته است که زن و منزلت، شخصیت و هویت او را بشناساند؛ به خودش، به مَردَش، به جامعه اش و به تاریخ گذشته و سرنوشت آینده اش؛ همان گونه که هست و همان گونه که باید باشد.

این کتاب تنها کتابی است که در زمینه حجاب و سبک زندگی نظر رهبر انقلاب را به خود جلب کرده است و برای آن تقریظ نوشته اند.

دختران آفتاب با سبک رمان گونه ی خود مناسب اقشار رمان خوان جامعه است. این کتاب توسط  انتشارات سروش به چاپ رسیده

3-پوشش اسلامی، چالش ها و راه کارها


این کتاب نوشته جناب آقای حسن بنیانیان با رویکردی به مهندسی فرهنگی نوشته شده است. مطالعه این کتاب گرچه برای عموم افراد اعم از زن و مرد مفید است اما نویسنده تلاش کرده تا بحث را متناسب با نیاز مدیران مراکز فرهنگی، آموزشی، مربیان تربیتی، و همه کارشناسانی که در حوزه مسائل فرهنگی و آموزشی تلاش می کنند تبیین نماید.

این کتاب متشکل از 5 فصل با عناوین، آسیب های بدحجابی، پیامدهای آزادی جنسی در جهان، مبانی نظری برای تعیین راهبردهای اصلاح و بهینه سازی پوشش اسلامی، بررسی عوامل تضعیف کنده فرهنگ عفاف و حجاب و راهبردها، خط مشی ها و راه کارهای تقویت فرهنگ عفاف و حجاب است.

ناشر این کتاب انتشارات سوره مهر(وابسته به حوزه هنری) است

4- کتابِ  (دُرّ ناب در صَدَف حجاب)  از آیت الله احمد محسنی گرگانی « انتشارات علوم اسلامی»


5-  کتابِ (حجاب بیانگرِ شخصیت ) از مرحوم حجت الأسلام محمد محمدی اشتهاردی «چاپ اول نشر معاونت مبارزه با مفاسداجتماعی ناجا»

6- کتابِ ( زن در آیینه جلال و جمال ) از علامه  جوادی آملی «چاپ دوم ،نشر فرهنگی رجاء 1371ش»

7- کتابِ (حجاب از دیدگاه قرآن وسنت ) از  فتحیه فتاحی زاده چاپ دوم  «نشر دفتر تبلیغات اسلامی ،1376ش»

8- کتابِ (عوامل فساد و بد حجابی وشیوه های مقابله با آن) از احمد رزاقی چاپ چهارم «نشر سازمان تبلیغاتِ اسلامی،1371ش»

9- کتابِ (پوشش زن دراسلام)  از استاد حجت الأسلام محسن قرائتی کاشانی «چاپ نهم ،نشر ناصر ،1370ش»


10- کتابِ (حجاب چرا ) به قلم امین کشوری   «از سوی مؤسسه بوستان کتاب چاپ و منتشر شد» 


11- کتابِ ( آنچه باید یک دوشیزه بداند که بخشی از آن  راجع به مسأله حجاب است ) نوشته حسن مصطفوی « چاپ تهران، نوبت دوم، 130 صفحه، کتابفروشی مصطفوی»


12- کتابِ ( آیا حجاب ضرورت دارد؟ بررسی مسأله پوشیدگی از دیدگاه روانشناسی، ) نوشته دکتر شهریار روحانی« چاپ تهران، اشراقیه»

13- کتابِ ( پاسداران حجاب)  از  محمدمهدی تاج لنگرودی  «چاپ تهران 1399 قمری، 1358 شمسی، 63 صفحه، فارسی (به مَشرَب سخنوران»

14-کتابِ (پاسداران عفت)  از  مهدی مشایخی  «قم و تهران، فارسی »

15- کتابِ (پوشش زن در اسلام ) از  سیدعبداللّه شیرازی  ترجمه محمدمهدی اشتهاردی  « قم، انتشارات پایدار 1358، 74 صفحه »

16- کتابِ (پوشش زن در اسلام ) با تجدید نظر و اضافات، محمد محمدی اشتهاردی  با مقاله ای از  استاد محسن قرائتی کاشانی  (همراه با فتاوای حضرت امامخمینی «قُدِّسَ سِرُّهُ الشَّریف»  ،  چاپ قم، انتشارات ناصر، نوبت نهم، 1370، 118 صفحه رقعی.


17- کتابِ (حجاب از دیدگاه فقه اجتهادی و سیر تاریخی آن )  از آیت الله  محمدابراهیم جناتی

18 -  کتابِ (حجاب در اسلام ) ترجمه و اضافاتی بر کتاب الحجاب فی الاسلام است که از سوی آیت الله  احمد محسنی گرگانی انجام شده، چاپ قم، 1352 شمسی، 224 صفحه رقعی


18-کتابِ (  حجاب و کشف حجاب در ایران )  نوشته فاطمه استاد ملک « چاپ تهران، 1367، عطائی»

19 -  کتابِ ( فلسفه حجاب )  از حجت الأسلام استادعلی محمدی خراسانی  با مقدمه  حضرت آیت الله جعفر سبحانی  «چاپ ارم، قم 1370، نوبت اول، جیبی، 154 صفحه »


20- کتابِ ( مسئله حجاب ) از علامه شهید مرتضی  مطهر ی فریمانی مشهدی  «مسئله حجاب ،نشر صدرا»


تهیه و تنظیم : توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجی




تاریخ : چهارشنبه 95/4/30 | 1:3 عصر | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

***نسیم معرفت***

آیا انسان حق هرگونه استفاده از بدن خود را دارد/ حد و مرز شرعی مالکیت انسان بر بدن خویش

یکی از مدرسان عالی حوزه درباره نسبت انسان و اعضای بدنش گفت: در اسلام «حق‌تکلیف» مطرح است یعنی نمی توانیم بگوییم که انسان فقط حق دارد و یا فقط تکلیف دارد و انسان موجود «حق‌دار مکلف» است یا مکلف صاحب حق است. اصل اولی تسلط انسان بر شئون خودش است که می شود «حق»؛ اما آنچه که شارع تحدید کرده است، می شود «تکلیف».

به گزارش خبرنگار مهر، حق النفس یا حق بدن، حقی است که نفس و جان انسان بر وی دارد و رعایت آن ضروری است. در این باره امام سجاد (ع) در رساله حقوق فرموده است: "حَقُّ نَفْسِکَ عَلَیْکَ أَنْ تَسْتَعْمِلَهَا بِطَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل‌"؛ حق نفس تو این است که او را در راه اطاعت خداوند به کار گیری. مقصود از "حق نفس" در روایت امام سجاد (ع)، جنبه جسمانی انسان مورد نظر نیست، بلکه معنایش این است که انسان از سرمایه وجودی خویش در راه اطاعت و رضایت خداوند استفاده نماید.

***نسیم معرفت***

اما جدای از روایت امام سجاد(ع) ممکن است مقصود از حق نفس، رعایت امور مربوط به جسم و روح باشد؛ بدین معنا که همان گونه که اهتمام به حقوق خداوند(حق الله) و مردم(حق الناس) ضروری است، اموری که به سلامت جسمی و روحی انسان کمک می نماید، نیز باید مورد توجه قرار گیرد تا در مسیر بندگی خداوند موفق بود، و ادای حق نفس (به این معنا) با حفاظت از نفس و پیشگیری از اموری که به سلامت او ضرر می رساند، تحقق می یابد.

اما درباره رابطه انسان با اعضا و اینکه آیا بین انسان و اعضای او رابطه ای وجود دارد یا خیر و اگر رابطه ای وجود دارد ماهیت آن چیست، در بررسی ادله فقهی به این نتیجه می رسیم که بر اساس فطرت، بین انسان و اعضایش رابطه وجود دارد و این رابطه به دلالت وجدان، ضرورت و سیره عقلا از نوع مالکیت و سلطنت است و شارع و قانونگذار آن را امضا کرده اند.

انسان حق بهره برداری و انتفاع از اعضای بدن خود را دارد اما اینکه تا چه حد حق انتفاع و سلطه و اختیار نسبت به اعضای خود را دارد، بستگی به این امر دارد که رابطه وی با اعضایش را حق یا حکم بدانیم. عده ای از فقها معتقد به مالکیت انسان بر اعضایش هستند اما در مقابل عده ای دیگر معتقدند که انسان مالک اعضای خود نیست. لذا نمی تواند هرگونه تصرفی که می خواهد نسبت به اعضایش اعمال کند.

برخی علما با صراحت به سلطنت انسان بر بدنش اشاره دارند از جمله امام خمینی(ره) در کتاب «البیع» ضمن بحث تفاوتهای حق و ملک و سلطنت تصریح می کند که سلطه انسانها بر نفوسشان امری عقلانی است و همانگونه که انسان بر اموال خود سلطه دارد بر نفس خود نیز مسلط است و چنین سلطه ای برای انسان این حق را ایجاب می کند که هرگونه تصرفی را مگر در موارد وجود مانع قانونی و شرعی انجام دهد.

امام خمینی(ره) با توجه به اینکه میان سلطنت و مالکیت تفاوت قائل است و سلطنت را از احکام عقلانی مالکیت می داند لذا با اینکه تصریح به عقلانی بودن مسأله سلطنت انسان بر نفس خود را دارد اما معتقد است که ظاهر این است که مالکیت انسان بر نفسش معتبر شناخته نشده است.

بنابر نظر عقل و شرع، تصرفی که منجر به مرگ انسان یا نقص و ضرر قابل توجه و جبران ناپذیر به وی و یا باعث هتک حرمت و ذلت و خواری او شود، ممنوع، غیرجایز و حرام است لذا انسان به دلیل وجود این موانع عقلی و شرعی قادر به اینگونه تصرفات نیست. امام صادق(ع) در این باره می فرمایند: به راستی که پروردگار تمام امور مؤمن را از نظر تصمیم گیری به خود او واگذار نموده است اما به وی اجازه ذلیل کردن نفس خود را نداده است.

حجت الاسلام والمسلمین ابوالقاسم علیدوست، مدرس خارج فقه و اصول حوزه علمیه قم درباره حد و مرز حق بدن به خبرنگار مهر گفت: ما اصلی در اسلام داریم تحت عنوان تسلط انسان بر مال، حقوق، وقت و اراده خودش که در مباحث به « مسلطون علی مالِهم و مالَهم» تأویل می شود یعنی اموال و شئونی که انسان دارد. بنابراین هیچ کس و هیچ نهادی نمی تواند تسلط انسان را بر مال و برخورداری ها و بر شئونش محدود کند اما این تسلط به معنای مالکیت به این مفهوم که انسان تلاشی کرده باشد و آن را به دست آورده باشد، نیست بلکه به معنای داشتن حق تصرف است.

وی افزود: بر اساس باور دینی که داریم این تسلط در برخورداری و در شئون و در وقت و اراده مقید به حوزه تحدید شارع می شود. یعنی اگر شارع جایی تحدید کرده باشد، آنجا دیگر این تسلط نیست اما اگر تحدید نکرده باشد و یا در این مسئله شک داشته باشیم که شارع تحدید کرده است یا خیر، تسلط به عنوان اصل اول بر جای خود وجود دارد. برخی از تحدیدها قطعی است و محل بحث و گفتگو نیست و حتی ممکن است همه ادیان توحیدی بر آن متفق باشند اما برخی از مباحث ممکن است جای بحث و گفتگو داشته باشد. به عنوان مثال طبق شریعت اسلام یک زن و یا یک مرد هر گونه ای که مایل باشد، نمی تواند در جامعه حضور پیدا کند، یعنی از این جهت ما یک تحدید شرعی قطعی داریم. یا درباره خودکشی -که جان یکی از شئون انسان است- انسان حق خودکشی ندارد.

نویسنده کتاب «فقه و عقل» درباره تصرف انسان در اعضا نیز گفت: اگر تصرف به گونه ای باشد که یک عیب محسوب شود، مثل کسی که می گوید من می خواهم با عمل جراحی صورتم را کریه کنم، حق ندارد ولی ممکن است کسی بگوید من مایلم یکی از اعضای بدنم را که جانم به خطر نمی افتد و برایم ضرر فاحش ندارد اهدا کنم مثل اهدای کلیه که اینجا بحث و گفتگوست که آیا می تواند صرفا اهدا کند و یا نه می تواند در مقابلش پول بگیرد که بحثی فنی است.

حجت الاسلام والمسلمین علیدوست تصریح کرد: بنابراین اصل اول همانا تسلط انسان بر شئون خویش است، ولی این شئون را قانونگذار اسلام می تواند تحدید کند که مواردی را تحدید کرده است و برخی از این تحدیدات مسلم است و جای بحث و گفتگو ندارد اما برخی از موارد تحدید جای بحث و گفتگوی علمی دارد.

وی درباره نسبت حق و تکلیف درباره انسان و اعضای بدنش گفت: در اسلام «حق‌تکلیف» مطرح است یعنی نمی توانیم بگوییم که انسان فقط حق دارد و یا فقط تکلیف دارد و انسان موجود حق دار مکلف است یا مکلف صاحب حق است. اصل اولی تسلط انسان بر شئون خودش است که می شود «حق»؛ اما آنچه که شارع تحدید کرده است، می شود «تکلیف». نسبت انسان با اعضای بدنش هم حق است و هم حکم. حق به این معنی که می تواند با دستش بنویسد و یا پاهایش را بلند کند و... اما نمی تواند مثلا دستش را قطع کند.

نویسنده کتاب« فقه و مصلحت» درباره اینکه امام خمینی(ره) با وجود تصریح به عقلانی بودن مسأله سلطنت انسان بر نفس خود اما معتقد است که مالکیت انسان بر نفسش معتبر شناخته نشده است، گفت: منظور امام این است که مالکیت اینجا به معنای اینکه کاری کرده باشد و برخوردار باشد ولذا می تواند نقل و انتقال بدهد و به ازای آن پول بگیرد، نیست. یعنی اگر من مالک کلیه، چشم و دست و... خودم به معنای مالک خودکار و دفتر و ... باشم، می گفتم مثلا می شود اعضای بدنم را بفروشم، که این اصلا اینگونه نیست و نمی تواند بفروشد البته می تواند تصرف کند. اما در مورد پیوند اعضا و یا اهدای اعضای بدن حق جوازش را خود تسلط حل می کند اما اگر بخواهد معامله و مبادله کند باید مالکیت باشد یعنی طبق مبنای تسلط، اهدا مشکلی ندارد اما خرید و فروش مشکل پیدا می کند که البته همین مسئله نیز قابل بحث و گفتگوست.

http://www.mehrnews.com/news/2243617/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%82-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AD%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D8%B9%DB%8C




تاریخ : چهارشنبه 95/4/30 | 8:39 صبح | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

آیت الله قائم مقامی درگفت وگو با شفقنا:همه تلاش فاطمه(س) در مرحله اثبات حق بود نه اعمال حق/ حرکت زهرا(س) در کنار علی(ع) در راستای ایفای نقش امامت بوده است


***نسیم معرفت***

شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) – بررسی فرم و محتوای اعتراض سیاسی حضرت زهرا (س) که در تمام بیانات خود مطرح کردند را می توان نقطه عطف تاریخ تشیع دانست و مسلما بهره گیری و استفاده از این الگو نیازمند پرسش و دقت نظر است.

آیت‌الله سیدعباس حسینی قائم مقامی عضو هیأت مؤسس اتحادیه اروپایی علماء و تئولوگ‌های شیعه و رییس سابق مرکز اسلامی هامبورگ در گفت و گو با شفقنا به پیام و شیوه اعتراض سیاسی حضرت زهرا(س) اشاره و اظهار کرد: دلیل قیام حضرت زهرا(س) از پای ننسشتن و روشنگری و پیگیری حق است، برای تبیین حق باید روشنگری شود و صرف عدم پذیرش مردم و سرباز زنی آنان از حق این وظیفه تعطیل نمی شود. انسان نباید تسلیم شرایط شود و بر این اساس فاطمه(س) تمام تلاش هایی که در این مرحله انجام دادند برای تبیین حق است یعنی در همه مرحله اثبات حق است نه اعمال حق.

او گفت: حرکت حضرت زهرا(س) در کنار حضرت علی(ع) در راستای ایفای نقش امامت بوده است. نقش امامت هم به این معناست: هدایتگری معصومانه در ذیل رسالت نبوی. بررسی دقیق و منصفانه تاریخ نشان می دهد که ایفای این نقش همانگونه که محتوای آن معطوف به محتوای اصل رسالت بود، شیوه و روش آن هم پیامبرانه انجام گرفت و به ظرافت، دقت و بهره گیری از تمام توش و توان و هنرمندانه انجام یافت. حتی آن حضرت از جنازه مبارک و مطهرش هم برای تثبیت و تداوم این روشنگری بهره گرفت و تا به امروز این پیام در تاریخ طنین انداز است.

 

متن گفت وگوی شفقنا با آیت الله قائم مقامی را می خوانید:

* با توجه به اینکه ایشان جزو ائمه ما نیستند اگرچه معصوم اند؛ آیا می شود از منش زندگی ایشان همانطور که از گفتار و سنت سایر معصومین استفاده می کنیم از گفتار و سنت ایشان هم استفاده کنیم؟ یعنی با عنایت به این که حضرت زهراء سلام الله علیها دارای مقام امامت نبوده اند، آیا می توان از منشِ زندگیِ ایشان به عنوان الگو بهره بُرد؟

در رابطه با پرسش شما که پرسش متأملانه و پردقتی است،باید چند نکته را ابتدائاً عرض کنم و بعد به محتوای پاسخ بپردازم. اولین نکته در رابطه با این تأکیدی است که حضرتعالی که البته برآمده از همان نگاه عمومی هم هست روی وجهه و صفت سیاسی برای حرکت حضرت زهرا (س) داریم که من خیلی این را نمی پسندم که ما رفتار ایشان را یک رفتار سیاسی صرف تلقی کنیم. که حالا این را در ادامه بحثم عرض می کنم؛ فقط عجالتاً معتقدم که اگر یک رفتاری دارای وجوه و آثار سیاسی باشد لزوما نباید آن را به عنوان یک رفتار سیاسی تعریف کنیم.  رفتار سیاسی تعریف خاص خودش را دارد یعنی رفتار، عمل و تصمیمی که با اهداف خاص سیاسی و به منظور تأثیر گذاری بر قدرت صورت می گیرد. قطعا و به جد معتقدم که وجود مقدس حضرت زهرا (س) هرگز رفتارشان به این معنا رفتار سیاسی نبوده، گرچه یک عمل جامع و همه جانبه ، به صورت طبیعی دارای آثار و ابعاد مختلف سیاسی ، فرهنگی ، اخلاقی و… می باشد و رفتار حضرت زهرا (س) نیز که مشخصا از موضع دین و از موضع رسالت نبوی صورت گرفته است قطعا آثار جدی و صریح سیاسی را در پی داشت اما نباید آن را با تنزل و تقلیل در حد اغراض و اهداف سیاسی محض ، تحریف نمود. اقدام حضرت صدیقه (س) را باید در تداوم رسالت نبوی نگاه کرد. اگر شما برای رسالت نبوی و شأن نبوت فقط یک شأن سیاسی قائل باشید خب در این صورت حق  دارید که بگویید که رفتار حضرت صدیقه هم صرفا یک رفتار سیاسی بوده است. اما اگر برای دین و رسالت نبوی ، در راستای  وحی، یک شأن عام قائل هستید که به تمام وجوه زندگی و نیازهای انسان توجه دارد، طبیعتا نمی توانیم نه نبوت را یک پدیده سیاسی تلقی بکنیم ، نه رفتار حضرت صدیقه و ائمه را که پس از این در تاریخ شکل می گیرد، را با  صفت  سیاسیِ صرف با مفهوم خاصی که امروز در ذهن ما وجود دارد توصیف کنیم.

این یک نکته. نکته بعدی که در رابطه با شأن امامت شما اشاره کردید. می خواهم عرض بکنم که گرچه در تلقی عمومی این است که شأن امامت برای وجود مقدس حضرت صدیقه (س) قائل نیستند؛ اما من باز نسبت به این تلقی عمومی و به این شهرتی که پیدا کرده یک نقد جدی دارم و معتقدم باید مفهوم امامت را دقیقا تعریف بکنیم، نمی شود به این سادگی داوری کرد؛ باید ببینیم شأن امامت چست و چه خصوصیاتی در امامت نهفته است آنگاه ببینیم که آیا کارکردی که وجود حضرت زهرا در همین مدت کوتاه پس از پیامبر(ص) داشتند با کارکرد و شأن امامت سازگار است یا نه؟ من به جد معتقدم که حضرت زهرا (س) در آن برهه پس از پیامبر (ص) در کنار حضرت امیر نقش تکمیلی امامت را داشتند، همانطور که معتقدم در مقطع خاصی پس از واقعه عاشورا وجود مقدس حضرت زینت (س) در کنار حضرت سجاد (س) در ایفای نقش امامت شراکت داشتند!

* نکته ای که فرمودید به لحاظ جایگاه ایشان بسیار حائز اهمیت است در این باره توضیح بیشتری ارائه می فرمایید.

برای توضیح این موضوع ناگزیر باید مقدمه ای را عرض بکنم؛ دوره پیامبر یک دوره تاریخی بود. ما در طول تاریخ دوره های تاریخی زیادی را سراغ داریم، در حال حاضر در صدد این نیستم ویژگی های دوره های تاریخی را برشمارم اما مهم ترین ویژگی اش این است که در واقع فصل جدیدی را در تاریخ شروع می کند. دوره های تاریخی یک ویژگی ها و  دستاوردها و فرآورده هایی دارد ، که آن دوره را از دوره گذشته خودش و دوره های بعدی متمایز و متفاوت می کند، چون خیلی از تحولاتی که در تاریخ رخ می دهد گاهی در ذیل تحولات گذشته است. گرچه به آن می افزاید و هم افزایی دارد، اما نمی توان آن تحولات را یک دوره جدید تاریخی تلقی کرد اما گاهی از اوقات تحولاتی که در بستر تاریخ رخ می دهد تحولاتی است که کاملا آن را از گذشته متفاوت می کند و مشخصا به این جهت که تأثیر در تغییر مسیر تاریخ دارد ، یک دوره تاریخی بشمار می آید. هر تحولی که به گونه ای در حرکت تاریخ تغییری ایجاد کند منشأ یک دوره تاریخی می شود. پیامبر خود  منشأ یک تحول تاریخی و تمدنی بود . پس از پیامبر اگر مسائل به صورت طبیعی و بر اساس وصیت پیامبر (ص) پیش می رفت و امامت در ذیل نبوت استمرار پیدا می کرد، در واقع این دوره ما دوره جدیدی را شاهد نبودیم بلکه دوره بعدی در ذیل دوره قبلی هم افزایی پیدا می کرد، اما می توان گفت در همان اولین لحظات و ساعات رحلت پیامبر (ص) جریانی شکل گرفت که البته شکل گیری این جریان دفعی و یکباره نبود؛ حالا نمی خواهیم وارد این بحث های تحلیلی تاریخی بشویم اینها در جای خودش باید بحث بشود. اما این رخدادکاملا ریشه در گذشته داشت و اینکه اینهمه قرآن کریم اشاره می کند به برگشت به جاهلیت دقیقا بیانگر نگرانی ای است که برای پس از پیامبر وجود دارد. چون آن مایه های فرهنگ جاهلی هنوز در زوایا و در اعماق بخش های مهمی از جامعه وجود داشت و طبیعتا این نگرانی برای آفت بازگشت به پیش از دوره پیامبر بود و لذا قرآن برای این موضوع بسیار هشدار می دهد و حضرت رسول (ص) تدبیرهای لازم را برای این انجام دادند که اصل مسأله امامت و مسأله نصب وجود مبارک حضرت امیر و واقعه غدیر در راستای همین حفظ رسالت و حفظ اصالت وحی نبوی در پس از پیامبر و جلوگیری از اتفاقاتی بود که می توانست بازگشت به جاهلیت و تغییر این مسیر تاریخی باشد. اما بعد از پیامبر اتفاقاتی رخ داد که دقیقا ظرفیت این را داشت که  یک تغییر دیگری را در مسیری که پیامبر ایجاد کرده ایجاد کند. بالاخره تمام ابزارها و شرایط خاص فرهنگی جامعه هم با آنها همراهی می کرد. عرض کردم نمی خواهم وا رد این بحث بشوم اما در حد اشاره عرض می کنم که در مدینه که حدود 9 – 10 سال وجود مقدس حضرت رسول سابقه داشتند یعنی تمام آن میراثی که الان قرار است بر اساس آن میراث جریان تاریخ در خط نبوت ادامه پیدا بکند، میراث 9، 10 ساله ای است که حدود 8 سال ان دائما درگیر دفاع و خنثی سازی تهدیدها و توطئه های دشمنانی بودند نمی خواستند موجودیت دین جدید را بپذیرند. خوب در این مدت و در چنین شرایطی چقدر می توان کار فرهنگی در جهت تغییر بنیادین در باور و اندیشه افراد انجام داد؟ به راستی همین مقدار که در این مدت و در چنین شرایطی برای عرب جاهلی رخ داد بی تردید به خودی خود یک معجزه بود. و لذا طبیعی است بسیاری از آنهایی که به پیامبر گرویدند، با تغییر شرایط زمینه بازگشت شان به گذشته جاهلی فراهم است. به تعبیری که در بعضی از روایات که در جوامع حدیثی برادران اهل سنت و مشخصا در صحیح مسلم هم به نقل از عایشه وجود داردکه از پیامبر روایت می کنند که اینهاحدیث العهد به جاهلیت بودند. این حداثت عهد و نزدیک بودن به جاهلیت بزرگترین دستمایه و موثرترین سرمایه جریانی بود که می توانست به انحراف بعد از پیامبر کمک کند و این تغییر را مطبوع بسیاری از مردم قرار می داد. در چنین شرایطی بیت نبوی و خاندان رسالت و بطور مشخص حضرت امیر و حضرت زهرا سلام الله علیهما وظیفه دارند تا دست کم نگذارند تا این انحراف در ذیل نام پیامبر و با کسب مشروعیت از وحی و نبوت انجام پذیرد و در این میان وجود مبارک حضرت امیر در  خیلی ا موارد نمی توانست مستقیما نقش آفرینی داشته باشد. چرا؟ به دلیلی که مهمترین آن می تواند این باشد که بر حسب ظاهر و بسا در نگاه بخشی از افکار عمومی می توانستند اینگونه تبلیغ کنند که حق ولایتی که پیامبر از طرف خداوند برای حضرت امیر قرار دادند، در واقع به گونه ای یک نفعی ای را به صورت ظاهری به آنحضرت متوجه می کند و همین می تواند یکی از دلایلی باشدکه کارکرد حضرت امیر را در نقش آفرینی صریح در این عرصه کم می کرد. اینجا بود که بهترین کسی که می توانست به صورت مستقیم و در کنار حضرت امیر این نقش را برعهده بگیرد که نه تنها در نگاه ساده لوحانه ی برخی ساده اندیشان متهم نبود، بلکه به عنوان دخت پیامبر، به گونه ای حامل سند مشروعیت پیامبر بود ، دختری که اینگونه در تمام اذهان ثبت شده که پیامبر چگونه برای او یک ارزش معنوی بینظیری قائل است و فراتر از یک نسبت برای او احترام و قداست قائل است. اینجاست که حضرت صدیقه طاهره باید نقش آفرینی کند. و طبعا در برابر ابزار موثر و شرایط مساعدی که برای طرف مقابل یعنی جریان انحراف وجود داشت باید بگونه ای عمل می شد که بیشترین اثر را در پی داشته باشد و بررسی دقیق و تحلیلی همین مقطع کوتاه نشان می دهد که چگونه آنحضرت با تمام داشته های شخصی و شخصیتی و بهره گیری از تمام عناصر عقلانی و احساسی حرکتی کامل و بی نقص را طراحی کرد که بی هیچ تردید تمام امامان پسین از وجود مبارک حضرت امیر گرفته تا هم اکنون ، همگی در بستری که حضرت صدیقه سلام الله علیها در تاریخ گستردند عمل کرده و می کنند. این نکته را هم می افزایم که معمولا در طول تاریخ دوره های تاریخی را مشاهده می کنیم، اما باید توجه داشت که  در تغییر مسیرهای تاریخ معمولا یک دوره انتقالی هم وجود دارد. یعنی فرض بفرمایید که مثلا ما واقعه عاشورا را که می بینیم، یک دوره تاریخی شروع می شود با این واقعه، اما این واقعه تاریخی یکباره اتفاق نیفتاده، اولا مقدماتی دارد ثانیا یک دوره انتقالی هم باید صورت بگیرد. من معتقدم با دقت به حوادث و رخدادهایی که هست و آن ظرافت های عملی که در حوزه عمل معصوم وجود داشته، اولا حدود 10 سال حضرت ابی عبدالله خودشان مقدمات عاشورا را در واقع فراهم کردند یعنی حضرت بیکار نبودند حدود 10 سال زمان معاویه که دوره امامت ایشان بود در واقع مقدمات این واقعه را فراهم می کردند. چون هیچ واقعه و تحول تاریخی و هیچ حادثه اجتماعی ای یکباره و نابهنگام صورت نمی گیرد بلکه تدریجی است؛ منتهی ما ظهورش را به یکباره می بینیم پس نیاز به مقدمه چینی دارد.از آن طرف هم یک دوره انتقالی نیاز داشت که صلح امام حسن (ع) در واقع علاوه بر اینکه به گونه ای در راستای انجام وظایف امامت ایشان بود یک وجه دیگری داشت، که دوره گذار و انتقال به شرایطی که ابی عبدالله بتوانند وظیفه امامتش را در آن قالب خاص اعمال کند بود. در واقع صلح امام حسن (ع) این کارکرد انتقالی را داشت، منتهی در بررسی های تاریخی این دوره هایگذار و کارکردهای انتقالی کمتر  به نظر می آید. معمولا ما با واقعه مواجه می شویم. یک واقعه ای را یکباره می بینیم که در یک مقطع یا ظرف تاریخی ظهور پیدا کرده ولی غافلیم از اینکه بالاخره این مقدماتی داشته و یک شرایط انتقالی را از دوره قبل طی کرده، و کسانی موثر در این دوره انتقالی بودند، و کسانی در این مقدمه سازی ها بودند. حالا نکته اینجاست که منظور از امامت چیست؟ اگر منظور از امامت همان رهبری برخوردار از یک عصمت و در استمرار نبوت است ؛ یعنی هدایتگری معصومانه در ذیل وحی، خب چرا ما نباید حضرت زهرا (س) را واجد نقش امامت بدانیم؟ امامت مگرشامل حال چه کسی است؟ امامت چند رکن اساسی دارد که مهمترین آن یکی بحث عصمت است و دیگری هدایتگری جامعه در ذیل رسالت نبوی . یعنی تلقی شیعه از امامت این است که متأسفانه معمولا فقط یک وجه سیاسی به امامت می دهیم. هرگز اینطور نیست امامت عین خود نبوت و دقیقا متناسب با حوزه نبوت ،گستره اش عام است؛ گستره نبوت هم گستره دین است و در همان به اصطلاح حوزه ای که دین نقش آفرینی می کند نبوت نقش آفرینی می کند. در همان حوزه ای که نبوت نقش آفرینی می کند امامت نقش آفرینی می کند. طبعا یکی از این حوزه ها حوزه  سیاست است و دین و  تعالیم وحیانی  قطعا در حوزه سیاست اثرش را می گذارد در حوزه اجتماع اثر می گذارد قطعا واجد اثر و پیام است اما هرگز این دلیل نمی شود که ما بیاییم این پیام را را به همه وجوه دین ، نبوت و امامت تعمیم و غلبه بدهیم و شئون دیگر نبوت و امامت را نادیده بگیریم. آنگاه بر اساس این اصل خودساخته نتیجه بگیریم که خب مثلا چون حضرت زهرا نمی توانسته حاکم بشود و نمی توانسته که مثلا رهبری سیاسی جامعه را بر عهده بگیرد پس فاقد شأن امامت و ولایت است. نخیر، امامت یعنی هدایتگری معصومانه در ذیل رسالت نبوی. آیا وجود مقدس حضرت زهرا در مدت پس از پیامبر آن هدایتگری را نداشتند؟ حتما داشتند و ماهرانه ترین، دقیق ترین و فشرده ترین نقش امامتی را در این دوره ایفا کردند. و همانطور که عرض کردم در واقع به عبارتی از وجود حضرت علی تاهمه ائمه معصوم و وجود مقدس حضرت حجت (ع) همه کسانی که در دوره پسین عمل کردند و عمل می کنند. در مسیر و بستری حرکت کردند که در همان مدت کوتاه به صورت ماهرانه و به مدد هدایت الهی و عنایت خاص الهی که شامل حال حضرت صدیقه بود؛ انجام گرفت. لذا از این منظر از این منظر حتما شأن امامت را برای وجود حضرت زهرا قائلم و تمام شواهد و نکات تاریخی که وجود دارد بیانگر این نکته است. و اتفاقا یکی از مهمترین رسالتهای هدایتگری آن حضرت و سایر امامان معصوم مقابله صریح و آشکار با سیاست زده گی ای بود که با نام دین توجیه می شد. لذا شما می بینید پس از پیامبر ، جریان حاکم به سرعت و شدت به سمت برجسته سازی تفسیر سیاسی محض از شأن نبوت رفتند و از جمله با واژگونه سازی جنگهای کاملا دفاعی پیامبر کوشیدندتا با استناد به آن رفتار و عملکرد حاکمان به عنوان خلفا و جانشینان پیامبر، در ایجاد جنگ و کشورگشائی به نام توسعه قدرت اسلام و مسلمین و در سایه آن ایجاد پاره ای محدودیت های شدید داخلی، توجیه شود. و طبعا بیت نبوی و حضرت امیر(ع) در برابر این حرکت تحریفی قرار داشتند که اگر قرار باشد طرح کلی ای که توسط خط امامت در برابر این انحراف و تحریف شکل گرفت و از همان لحظه نخست با قیادت و رهبری فاطمه و علی آغاز شد توضیح داده شود به مجالی بس فراخی نیاز دارد.

* آیا اینطور نیست که در فقه تنها اعمال و گفتار پیامبر و دوازده امام حجیت دارد؟

نخیر چنین چیزی نیست. به هیچ عنوان اینطور نیست. حضرت صدیقه که جای خود دارند و بدون تردید قول و فعل ایشان همانند سایر معصومین حجیت قطعی دارد  و اصلا جای تردید وجود ندارد،حتی حضرت زینب (س) برای  ماحجیت دارد در آن تردیدی اصلا وجود ندارد.

* می شود این منبع سنت فراتر از چهارده معصوم را توضیح دهید؟ چطور ممکن است چون ذهنیت این بود که ما صرفا می توانیم به 12 امام و پیامبر استناد کنیم. حضرت زهرا هم جزو آنها، حضرت زینب دیگر چطور؟

اولا در بحث عصمت خود شما می گویید چهارده معصوم که یکی از آنها حضرت زهرا (س) است پس این مورد اصلا محل بحث نیست این را رها کنید. شاید سوال شما متوجه حضرت زینب (س) باشد که آن هم وقتی وجود مقدس حضرت امام سجاد(ع) می فرمایند که « عمّتی انک بحمدالله عالمه غیر معلمه» یعنی چه؟ یعنی شما برخوردار از هدایت وحیانی هستید. یعنی برخوردار از آن حد نصاب عصمت هستید. من این را هم عرض کنم عصمت مثل همه مقولات کمالی مقول به تشکیک است، مقوله تشکیکی یعنی چه؟ یعنی مراتب شدید و ضعیف دارد بنابراین وقتی که ما حرف از چهارده معصوم می زنیم منظورمان این نیست که دیگرانی مثل حضرت علی اکبر، مثل وجود مقدس حضرت عباس، نفی عصمت می کنیم. هرگز اینطور نیست. آن چهارده معصوم یعنی دارای مرتبه کامله عصمت هستند. آن مرتبه شدیده عصمت هستند. که در واقع می گوییم کلهم نورٌ واحد، یعنی شدت عصمت شان و آن مرتبه کمالی شان در یک مرتبه است، اما مثلا حضرت علی اکبر، حضرت ابوالفضل اینها هم به دلایل و شواهد قطعی در ذیل عصمت کامله و عصمت تامه قرار دارند و طبعا اگر سنت قطعیه ای از آنان ثابت شود برای ما حجت است. این را ما از نشانه هایی که از معصوم برای ما وارد شده می توانیم بفهمیم. مثلا یکی از نشانه هایش هم این است که جناب امام سجاد در باره حضرت زینب همان جمله را می فرمایند.  یا مثلا فرض بکنید که راجع به حضرت ابوالفضل امام حسین می فرمایند« بنفسی انت» من به فدای تو. اینجا فقط بحث عاطفی صرف که نیست خدا رحمت بکند مرحوم آیت الله اراکی که ما توفیق داشتیم چند سالی در محضرشان بودیم ایشان یک وقت در ضمن مباحث اخلاقی که داشتند می گفتند فدا شدن معصوم برای غیر معصوم معنی ندارد. و البته این مساله را به سایر امام زاده گان با تمام احترام و کرامتی که دارند نمی توانیم تعمیم بدهیم و فقط در همین حدی که دلیل قطعی وجود دارد می توانیم قائل بشویم که توضیح دادم.

* من همین را می خواهم بگویم چطور در روایات نبوی مثل روایاتی که ائمه بعد ازخودشان را معرفی می کنند به 12 امام اشاره می کنند؟

اولا آنچه من الان گفتم بحث عصمت بود و همیشه عصمت با امامت تلازم ندارد بلکه امامت با عصمت تلازم دارد نه بالعکس. اما در مورد حضرت زهرا و حضرت زینب هم که نقش امامتی برای این دو بزرگوار قائلم همانطور که توضیح دادم این نقش امامتی خود را در دوره انتقالی ایفا کردند نه در دوره استقرار، آنها ائمه دوره استقرار بودند. و در دوره انتقالی هم عرض کردم نقش آن دو بزرگوار تکمیلی و در هم پوشانی با نقش امام حاضر و مستقر بوده است.

* درباره نقش حضرت زهرا و حضرت علی که در دوره گذار پس از پیامبر رهبری را به عهده داشتند توضیح بیشتری ارائه می فرمایید؟ با توجه به اینکه از بررسی تاریخ چنین به نظر می آید که تفاوتهایی را میان رفتار این دو شخصیت معصوم مشاهده می کنیم.

همان طور که عرض کردم پیامبر (ص) برای جلوگیری از انحرافاتی که معمولا در ادیان پیش می آید و جامعه آن روز نیز آماده گی آن را داشت مسأله امامت و مسأله ولایت حضرت امیر را و در استمرار آن ائمه اثنی عشر را مورد تصریح قرار دادند. بنابر این یک حقی برای حضرت امیر از سوی خداوند و توسط پیامبر ثابت گردید که مردم وظیفه داشتند تا این حق را ادا نمایند. اما سوال این است که وظیفه خود آن حضرت به عنوان کسی که حامل این حق است در این میان چیست ؟ آیا ایشان وظیفه داشت که به هرشکلی گرچه مردم از پذیرش آن سرباز بزنند ، این حق را إعمال کند ؟ نکته مهم  در پاسخیابی این پرسش آن است که مسأله ثبوت اصل حق یک چیز است مسأله إعمال حق چیز دیگری است.

دو مسأله و دو پدیده اینجا وجود دارد. یک موضوع اصل حق و یکی هم موضوع چگونگی اعمال حق. بسیاری به این تفکیک و تفاوت، توجه نمی کنند و عدم توجه به این تفاوت و جداسازی قطعا ما را دچار سوء برداشت های زیادی می کند. من برای اینکه این دو موضوع و تفکیک آنها از هم بهتر روشن شود در قالب یک موضوع دیگری آن را شرح می دهم. فرض بفرمایید که بنده طلبی از کسی دارم و قطعا هم می دانم که این طلب حق من است و تردیدی هم در این ندارم و مسلما در عالم واقع این حق را دارم، این مسأله اصل حق است. حالا همه عالم و آدم هم اگر جمع بشوند، رأی هم بدهند و بگویند که تو حق نداری . این رأی و نظر آنها هیچ تغییری در اصل حقیقت و حقانیت من ایجاد نمی کند. یعنی حتی در صورت مخالفت مردم و دیگران اصل حق بر جای خود باقی است. لذا این حق دارای حقانیت است چه دیگران بخواهند چه نخواهند. چه دیگران بپذیرند چه نپذیرند. اما ضمن اینکه من حق دارم و در عالم واقع و عالم ثبوت هم من این حق ثابت است، اما بحث بعدی این است که من که صاحب و واجد حق هستم چگونه می توانم حقم را استیفا و اعمال کنم؟. آیا به هر شکلی می توانم اعمال حق بکنم و به حقم برسم؟ اینجا پاسخ این است که خیر. قطعا باید بسترها یا روش های مشروعی را برای استیفا و إعمال حق جستجو کرد؛ و لذا صرف اینکه کسی واجد حق باشد این کافی نیست که به هر شکلی حقش را بدست آورد. تازه مثالی که بیان کردم در مورد حقی بود که کاملا شخصی و خصوصی بود حال اگر حق در ارتباط با دیگران و افراد جامعه باشد در این صورت التزام به این تفکیک شدیدتر و مورد تأکید بیشتر خواهد بود. مثلا فرض کنید نماز خواندن یک امر حق و درستی است و هر مسلمان وظیفه قطعی دارد تا آن را بجا آورد. حالا اگر یک مسلمانی معصیت کرد و آن را ترک کرد دیگران حق ندارند تا اورا مجبور به نماز خواندن بکنند. در هر صورت این نکته خیلی مهم تفکیک بین مرحله اثبات حق از اعمال حق. اکنون شرایط حضرت امیر را پس از پیامبر در نظر بگیرید، حقی از جانب خداوند توسط پیامبر برای حضرت امیر (ع) اثبات شده است که در واقع آن، حق شخصی هم نیست ، بلکه حقی است در ارتباط با  جامعه اسلامی که آن حضرت حامل این حق است. در انحرافی که ایجاد شد این حق نادیده گرفته می شود. با توجه به تفکیکی که عرض شد این نکته را در نظر بگیریم که حضرت امیر به هر شیوه ای نمی تواند حقش را اعمال کند و به هر شیوه ای نمی تواند این حق را مورد پیگیری قرار بدهد. ممکن است کسی بگوید که فرض بکنید با توسل به زور، با توسل به کودتا ، با توسل به مثلا حرکت های انفجاری کسی بتواند به حقش برسد، ولی اینها هیچکدام از نظر اسلام مشروع نیست. بنابراین باید روشی هم که برای اعمال حق در نظر گرفته می شود اولا مشروع و در عین حال موثرترین روش ها باشد. اینجاست که به خیلی از پرسش ها در ادامه بحث می توانیم بر اساس همین تفکیک پاسخ بدهیم. فرض کنید که بعد از پیامبر مردم آمدند بیعت کردند و کسی را انتخاب کردند این انتخاب حقانیت ندارد چرا؟ چون ناقض و نافی حقانیتی است که خداوند برای علی قرار داده؛ اما از طرف دیگر بالاخره این مردم گرچه حق را نادیده گرفتند و مرتکب معصیت شدند. اما از سوی دیگر نمی توان حق را هم با اجبار به مردم تحمیل کرد. خداوند در قرآن بارها تصریح می فرماید و به پیامبر خود یادآوری می کند که تو فقط باید روشنگری کنی ! نمی توانی ایمان را بر مردم تحمیل کنی ! اساسا ایمان ماهیتی اختیاری و انتخابگر دارد. و لذا جز انسان که ذاتا برخوردار از آزادی و انتخاب است هیچ موجود دیگری حتا ملائکه با آنکه خدا را عبادت می کنند ولی عبادت و پرستش آنها ” ایمان ” نامیده نمی شود. ایمان وصف اختصاصی انسان است.وقتی ایمان را نمی توان به اجبار و بر خلاف خواست و پذیرش انسان به او تحمیل کرد بی تردید هر حق دیگری که در ذیل ایمان شکل می گیرد تابع همین حکم است و هرگز نمی توان با روش های اجباری و تحمیلی برای إحقاق و إعمال آن حق استفاده کرد. اما در هر صورت وظیفه آگاهی بخشی و روشنگری ثابت است و حتا اگر نمی توان حق را استیفا کرد ولی باید با صدای رسا و گویا آنرا تبیین کرد. اینکه مردم آن را نمی پذیرند عذر و توجیه سکوت و پنهان کردن حق نمی شود بلکه باید نسبت به آن روشنگری کرد و حجت را برهمه گان چه غاصبان حق و چه مردمی که با سکوت یا همراهی اختیاری خود با غاصبان امکان استیفا و تحقق ” حق ” را فراهم نکردند ، تمام نماید و عذری برای مسولیت پذیری شان باقی نماند. اینجاست که شما می بینید حضرت امیر بنا ندارد که به هر شکلی حقش را اعمال کند. لذا دو کار مهم را باید انجام بدهند و چقدر شرایط برای ایفای این نقش دشوار و سخت است از یک طرف باید با موثرترین شیوه ممکن ، حق الهی ولایت و امامت را تبیین کنند، از طرفی هم باید از روش هایی که برانگیزنده اختلال و فروپاشی جامعه است بپرهیزد. اینجاست که تقسیم نقشی را بین حضرت صدیقه طاهره و حضرت امیر مشاهده می کنیم. عرض کردم در این مرحله وظیفه مهم این است که یک علامت سوال بزرگ در برای جریان انحرافی که بعد از پیامبر ایجاد شده قرار داده بشود و با این علامت سوال بزرگ از انتقال مشروعیت و حقانیتی که بیت نبوی (ص) حامل آن بود به جریان انحرافی جلوگیری کنند. این علامت سوال را حضرت زهرا با حرکت دقیق و ماهرانه خودشان ایجاد میکنند. اما در بسیاری از مواقع می بینید که بر حسب ظاهر حضرت امیر نقش مستقیمی در برخی اقدامات ندارند حضرت زهرا خود مستقیما عمل می کنند. در واقع به دلایلی که اشاره شد این دو بزرگوار که در حقیقت هم یک روح در دو بدن مبارک بودند ، در اینجا هم با یکدیگر یک نقش هم افزا و تکمیلی دارند. و لذا در مقطعی می بینیم که حضرت امیر وظیفه  حفظ ساختار جامعه و به تعبیر امروزی وفاق ملی را برعهده دارد و حضرت زهرا (س) عهده دار روشنگری و تبیین هم حق می باشند. پس از این تعامل می توانیم الگویی به دست بیاوریم که نه به عنوان تبیین و احقاق حق می توان به سمت فروپاشی جامعه و ایجاد اختلاف و جنگ داخلی رفت و نه به اسم وحدت و مصلحت می توانیم حق را نادیده بگیریم و از روشنگری و تبیین آن کوتاه آمد. و این نقش را وجود مقدس حضرت علی و حضرت زهرا توأمان ایفا کردند.    ......................         ادامه دارد.......................   ادامه دارد ...........................    به آدرس زیر مراجعه شود.......


**آیت الله سید عباس حسینی  قائم مقامی درگفت وگو با شفقنا

 

http://fa.shafaqna.com/news/136673




تاریخ : چهارشنبه 95/4/30 | 7:28 صبح | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

 

***نسیم معرفت***

 

به نام خدا


چندبیت شعر ناقابل  از بنده تقدیم شما :

 

**سالِک آن است که با پیر طریقت باشد


آفرینش همه بر حق و حقیقت  باشد

سالِک آن است که با پیر طریقت باشد

حق شناس است کسی در طلب حق برود

طیِّ این مرحله  با عزم و عزیمت باشد

آنکه عُمری نکند فهمِ حقیقت به یقین

در  ردیف  عَجماوات  و خَریَّت  باشد

عجب  از آنکه  به انکار  حقیقت   آید

دوری از  حق وحقیقت ز مَنیّت باشد

 

سیداصغر سعادت میرقدیم


 




تاریخ : چهارشنبه 95/4/30 | 7:19 صبح | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

***نسیم معرفت***

به نام خدا

معرفة النفس ( خود شناسی)

قال رسول الله (ص): من عرف نفسه فقد عرف ربه   بحار الانوار جلد دو ص 32

 انسان یکی از پیچیده ترین موجودات عالَم آفرینش است  که درک عمق و ژرفای آن به غایت مشکل است. ظاهر آدمی که ترکیبی از دست و پا و چشم و گوش و قلب و مغز و کلیه ها و دهان و بینی و سایر اعضاء است، جمیع متخصصین و اطباء و کارشناسان را به خود مشغول داشته و مایه اعجاب و شگفتی آنها گشته است .هر عضوی از اعضاء انسان دارای پزشک متخصص به خود است که نظر تخصصی او در رابطه با هر یک از آن اعضاء ، مورد اعتبار و قبول است و عنوان دکتر عمومی برای انسان از باب قرص مسکن است که از باب ناچاری به او مراجعه می شود.

همانگونه که ابعاد جسمانی انسان پیچیده است ، ابعاد روحی و روحانی و نیز روانی او به مراتب پیچیده تر و درک عمق و ژرفای آن سخت تر و دشوارتر است و باب معرفة النفس از جهات مختلف کلامی و فلسفی و اخلاقی و روانشناختی و غیره مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و آیات و روایات زیادی در این باره وارد شده است که حدیث زیبا و دقیق از پیامبراکرم(ص) که در آغاز نوشتار ذکر شده است یکی از روایات وارده در این باب می باشد.

آگاهی انسان نسبت به خود در ابعاد روحی و جسمی معمولا در سطح معلومات عمومی و ابتدائی است و کمتر کسی پیدا می شود که در عمق وجود خود سیر کاملی را طی کرده باشد. از این رو جناب دکتر الکسیس کارل کتابی در این باب نوشته است و نام آن را ( انسان موجودی ناشناخته ) گذاشته است. کمالات اولیاء و کملین از عرفاء از آنجا ناشی شده است که در سیر معرفتی انفسی ( سیر انفسی ) به لطف الهی در حد خود موفق بوده اند و باید دانست که معرفت الهی برای غیر معصومین یا از طریق سیر در انفس است و یا از طریق سیر در آفاق و معرفت از راه سیر در انفس دقیق تر و بالاتر از معرفت آفاقی می باشد و برای حضرات معصومین علیهم السلام ، معرفت الهی از نوع ( بک عرفتک ) می باشد.سیر آفاقی و از آثار به آفریدگار رسیدن از ابتدائی ترین راه معرفت به پروردگار عالم می باشد و از آنجا که انسانها با محسوسات و ملموسات خو گرفته اند و از بدو تولد تا زمان کهولت با اشیاء و پدیده های اطراف خود در ارتباط هستند روی این جهت خداوند در قرآن کریم به سیر آفاقی بیشتر توجه می دهد تا ضمیر خفته انسانها از این طریق بیدار گردد و به شناخت  ومعرفت پروردگار نائل گردند.

و اما در رابطه با سیر انفسی در سوره ذاریات آیه 21 چنین آمده است: و فی انفسکم افلا تبصرون، یعنی در وجود خود شما نشانه ها و آیاتی از پروردگارتان می باشد آیا نمی بینید؟ اگر چه سیر انفسی شامل ابعاد جسمانی انسان نیز می شود ولی با شواهد و قرائینی از جمله حدیث زیبا و عمیق و دقیق پیامبر اسلام ٌ(ص)که فرمود:من عرف نفسه فقد عرف ربه،می توان دریافت که مراد ازسیر انفسی بیشتر ناظر به درک عمق وجودی و درونی و روحی آدمی است که با تزکیه و با عنایات و الطاف الهی و تفکر و دعا و تضرع به درگاه الهی می توان به مراتبی از آن نائل شد و بدون تهذ یب و تزکیه نفس و به غیر از توجهات و عنایات خاصه الهی و بدون تفکر و نیایش خالصانه، شناخت انفسی بسیار بسیار دشوار و یا ناممکن خواهد بود. به نظر می رسد که شاه کلید همه معارف ، معرفت نفس و خود شناسی است همان چیزی که در روایات به عنوان افضل المعرفه و غایت المعرفه و فوز اکبر یاد شده و از عدم معرفت به نفس به عنوان اعظم الجهل و بزرگترین نادانی تعبیر شده است . و در کتاب مصباح الهدایه الی الخلافة  والولایه از امام خمینی با ترجمه سید احمد فهری صفحه 32 چنین آمده است :... بل کل الحقایق للسالک العارف ، معرفة النفس فعلیک بتحصیل هذه المعرفة فانها مفتاح المفاتیح و مصباح المصابیح من عرفها فقد عرف ربه یعنی ... بلکه نردبان همه حقایق از برای عارف سالک همانا معرفت نفس است پس بر تو باد که این معرفت را بدست آوری که شناخت نفس ، کلید همه کلیدها و چراغ همه چراغهاست و هرکس که خود را شناخت پروردگار خود را شناخته است و باز امام خمینی در کتاب فوق الذکر صفحه 81 فرمود : هل قرات کتاب نفسک و تدبرت فی تلک الآیة العظیمه التی جعلها الله مرقاة لمعرفة اسمائه و صفاته ، یعنی آیا تا بحال کتاب نفس خود را خوانده ای؟ و آیا در این نشانه بزرگ الهی تدبر کرده ای؟ نشانه که خداوند ، شناخت آن را نردبان شناخت خود و شناخت اسماء و صفات خود قرار داده است. ( منابع حدیث من عرف :بحارج2ص32 وج95ص452 ومیزان الحکمه ج3ص1876-1877 والحیاة ج1ص114-116 وغررالحکم ص588 حدیث 301 وتفسیر نورالثقلین ج1ص85 ومصباح الشریعه ص13 وکتاب فطرت استاد شهید مرتضی مطهری  ص 46 .

 




تاریخ : سه شنبه 95/4/29 | 8:22 عصر | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

***نسیم معرفت***



به نام خدا

 



        جناب آقای مهندس بهمن علیمرادی گیلانی چالکسرایی

 

** ای بهمن علیمردای خوشتر بتاب


سلام متصل و منفصل بر مدیر محترم م محبوبُ القلوب و ارجمندِ  (گروه مجازی گیلان نشاط)  جناب مستطاب آقای بهمن علیمرادی عزیز.  از زحمات و تلاش های خالصانه تون قدر دانی و حقشناسی می کنم و جهت اظهار علاقه بنده به آن بزرگوار دوبیت شعر ناقابل براتون سرودم ، امید است که مقبول دل نازنینت باشد.

 

* شعری ناقابل تقدیم به مدیر محترم ( گروه گیلان نشاط )  :

 

عمرت دراز باد به بلندای آفتاب

ای بهمن علیمردای خوشتر بتاب

دوست می دارمَت برای صفا و خلوص تو

ایزد دهد به تو بهترین جزا  و  ثواب


شعر بالا به شکل دیگر  هم سرودم  :

 

عمرت دراز باد به بلندای آفتاب

ای بهمن علیمردای بیشتر بتاب

دوست می دارمَت ز بهر صفای تو

ایزد دهد  به تو    بهترین   ثواب


سیداصغر سعادت میرقدیم


 توضیح : گروه گیلان نشاط  و گیلان نشاط جوان (با مدیریت جناب آقای بهمن علیمرادی چالکسرایی گیلانی) فعالیت خوبی در فضای مجازی دارد این گروه یکی از گروه های فعّال و خوب در عرصه فضای مجازی است که بسیاری از فرهیختگان و افراد شاخص سیاسی و اجتماعی و مدیریتی از اهل گیلان و لاهیجان و ... در آن عضو هستند و بنده نیز عضو این گروه می باشم . از زحمات خالصانه جناب آقای بهمن علیمرادی چالکسرایی نیز صمیمانه  قدر دانی و سپاسگزاری می نمایم . کلیک کنید  (سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی)





تاریخ : سه شنبه 95/4/29 | 7:54 عصر | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر

***نسیم معرفت***

آیت الله شیخ علی پناه اشتهاردی  فقیه و فقهِ سیّار بود


هفتم محرم الحرام 1340 هجری قمری، مصادف با 1296 هجری شمسی، در حالی که پدر و مادر، عزادار سالار شهیدان بودند و آماده عزاداری تاسوعا و عاشورای حسینی می شدند، خداوند متعال به پاس دلباختگی به اهل بیت علیهم السلام، فرزندی ولایت مدار نصیب خانواده اشتهاردی کرد، که وی را علی پناه نام نهادند، تا پیرو اهل بیت و در پناه مولا علی علیه السلام، عالم وارسته و مخلص روزگار خویش گردد. علی پناه، کودک نه ماهه بود که از سایه مهر پدر محروم شد و از همان کودکی در کنار مادر مهربان و با مشکلات معیشتی فراوان، زندگی را سپری کرد.

از آنجایی که پدرش ارث چندانی از خود باقی نگذاشته بود. او، خواهر و برادرش با بهره گیری از تلاش و دسترنج مادر زندگی را گذراندند. مادر علی آقا با وجود فقر و محرومیت، وی را جهت فراگیری قرآن کریم به بانویی پرهیزگار به نام «آسیه» سپرد و او قرآن را از محضر آن بانو فرا گرفت و علاوه بر آن بعضی از کتاب های ادعیه، مانند «زاد المعاد» علامه مجلسی و برخی کتاب های دیگر از مصائب اهل بیت و حضرت سید الشهداء را تا سن یازده سالگی آموخت، در این سن، مختصری از ادبیات، اشعار، ریاضیات و منطق را نیز فرا گرفت و پس از سپری کردن آن دوران سخت، مادرش وی را برای فراگیری علوم عربی و دانش حوزوی به عالم وارسته حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ یحیی تقوی سپرد، و نزد آن عالم کتاب های مقدمات، لمعه و شرح لمعه، قانون و غیره را آموخت و سپس به دلیل اینکه امکان ادامه زندگی و تحصیل در اشتهارد وجود نداشت ،جهت امرار معاش و تدریس، عازم قریه سلیمان از توابع اشتهارد شد، که در آنجا به مدت سه سال و نیم که کودکان آن دیار قرآن و معارف یاد می داد. ایشان ارادت خاصی نسبت به استاد خویش شیخ یحیی تقوی داشت. پس از گذشت این دوران آیت الله اشتهاردی جهت ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه قم شد، ولی به دلیل اختناق دوران ستمشاهی به ناچار دوباره به اشتهارد باز گشت و دوباره پای درس استاد ارجمند حاج شیخ یحیی تقوی حاضر گردید. پس از مدتی در سال

1320 ه ش با اذن مادر بزرگوارش دوباره برای ادامه تحصیل عازم شهر مقدس قم گردید و با تکمیل سطوح عالی حوزه علمیه به عنوان طلبه ای کوشا جدی و فاضل به تحصیل درس خارج حوزه علمیه پرداخت و به مقام رفیع اجتهاد نایل آمد.

برخی از اساتید پایه سطح ایشان عبارتند از: آیت الله العظمی مرعشی نجفی، آیت الله العظمی شیخ مرتضی حائری، آیت الله العظمی گلپایگانی، آیت الله قائینی، آیت الله حائری کرمانی، سید احمد خوانساری و حضرت امام خمینی (ره).

ایشان درس اخلاق را نزد امام راحل و درس فلسفه را نیز نزد علامه طباطبایی گذارند .

برخی از اساتید خارج ایشان نیز عبارتند از: حاج آقا حسین بروجردی، امام خمینی، حاج شیخ محمد علی اراکی، حجت کوه کمره ای، محمد تقی خوانساری و آیت الله صدر.

ایشان به مدت بیش از پنجاه سال شرح لمعه را تدریس می کرد و با اینکه می توانست در سطوح عالی، خارج فقه و اصول تدریس نماید، اما سالیان درازی به تدریس شرح لمعه مشغول شد، که این خود حکایت از اخلاص و مبارزه با نفس ایشان دارد. تواضع علمی و دلبستگی وی به امام راحل و مقام معظم رهبری و ولایت فقیه، او را سالیانی در دفتر شورای استفتائات حضرت امام در بیت حضرت امام حاضر کرد و بعد از آن در دفتر مقام معظم رهبری به صورت فعال، متواضعانه، مخلصانه و عالمانه به پاسخگویی سئوالات شرعی و دینی اقشار مختلف مردم مشغول بود. او شاگردی مخلص و مریدی ملازم با امام بود و ارتباطات او با حضرت امام(ره) از بدو ورود به حوزه علمیه آغاز شد و در قیام 15 خرداد 42 و دوران شکل گیری انقلاب اسلامی و پس از آن، به ویژه در عرصه دفاع مقدس نیز ادامه داشت و حضور مخلصانه او در لشکر 17 علی بن ابی طالب از خاطرات به یادماندنی رزمندگان اسلام در دفاع مقدس است.

ایشان سال ها امام جماعت حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها و مدرسه مبارکه فیضه بود. وی به خاطر اینکه به عنوان خادم و ماندگار به ساحت علم باقی بماند، بسیاری از کتاب های خویش را برای استفاده طلاب و دیگر اقشار جامعه به کتابخانه ها وقف و هدیه نمود، که اکثر آثار ایشان به عربی است و آثار او در سه بخش عبارتنداز: 1.تقریرات، 2. تألیفات، 3. تعلیقات (مشارکت در تحقیقات).

وی در بخش تقریر، دروس بسیاری از اساتید حوزه را تقریر کرده است، که عبارتند از:

1. تقریرات دروس خارج آیت الله العظمی بروجردی، مانند تقریرات کتاب الصلوة، صلوة الجمعه، کتاب الضمان، کتاب الغصب، ارث الزوجه، منجّزات المریض، مشتقات، حجیت و اجماع.

2. تقریرات دروس حضرت امام خمینی (ره).

3. تقریرات دروس آیت الله العظمی سید محمد رضا گلپایگانی، مانند صوم.

4. تقریرات دروس دیگر اساتید.

در بخش تألیفات مهم ترین آثار ایشان عبارتنداز: 1. مدارک العروة الوثقی، که به عنوان موسوعه عظیم فقهی در 30 مجلد در انتشارات اسوه به چاپ رسیده است. اصل این کتاب بیش از شصت سال است که تدوین شده و در دهه بیست به صورت خطی بوده، ولی در دهه سی و در زمان آیت الله بروجردی برخی از مباحث آن به چاپ رسیده است.

2. کتاب تعلیمات اخلاقی، که به صورت (فارسی و عربی) است و در سال 1392 قمری به چاپ رسیده است.

3. کتاب هفت ساله چرا صدا در آورد، (این کتاب پاسخ شبهات وهابیت علیه تشیع است).

4. کتاب و رساله ای در بیان و اثبات حکومت انبیاء و ائمه علیهم السلام.

5. رساله ای در وظایف مجلس خبرگان.

6. رساله ای در وظایف مجلس شورای اسلامی.

7. رساله ای با عنوان غربگرایی چرا؟

8. رساله ای در بیان و معرفی برخی دستاوردهای انقلاب اسلامی.

9. کتاب اربعون حدیث که چهل حدیث از چهارده معصوم علیه السلام است .

10. مباحث اخلاقی در کتاب اخلاق کارگزاران، که مجموعه ای از مباحث اخلاقی ایشان در نشریه افق حوزه به چاپ رسیده است.

بخش تعلیقات (مشارکت در تحقیقات)؛ ایشان تلاش و کوشش زیادی در این زمینه نموده و به کتاب های زیادی تعلیقه زده است که برخی از آنها عبارتند از:

1. تعلیقه علی العروة الوثقی (مخطوط بوده و بخشی از آن به چاپ رسیده است).

2. تعلیقه علی وسیلة النجاة، (مخطوط بوده وبخشی از آن به چاپ رسیده است).

3. تعلیقه، تحقیق و تصحیح کتاب «ایقاع الفوائد فی حل اشکالات القواعد»، (که متن از علامه حلی و شرح آن از فرزندش فخر المحققین) است، که در چهار مجلد و با نگارش مقدمه ای، با عنوان «کلمة حول الفقه» به چاپ رسیده است.

4. تعلیقه، تحقیق و تصحیح کتاب «روضة المتقین فی شرح من لایحضره الفقیه»،( متن کتاب از شیخ صدوق و شرح آن از علامه محمد تقی مجلسی) است که در چهار ده جلد به چاپ رسیده است.

5. تعلیقه، تحقیق و تصحیح وتفسیر شریف: «القرآن و العقل» اثر حاج آقا نور الدین اراکی که با اشراف و هدایت علامه طباطبایی در سه جلد به چاپ رسیده که چاپ و نام این کتاب به امر آیت الله العظمی اراکی بوده است.

6. تعلیقه، تحقیق و تصحیح کتاب «مجمع الفائدة و البرهان و شرح الارشاد»، که متن از علامه حلی و شرح آن از محقق اردبیلی است.

که این کتاب نیز مانند «روضة المتقین» مجموعاً، چهارده جلد به چاپ رسیده است.

7. تعلیقه، تحقیق و تصحیح کتاب« کشف الرموز»، اثری که متن آن از محقق حلی و شرح آن از یکی از شاگردان محقق است. که این کتاب در دو مجلد به چاپ رسیده است.

8. کتاب لغات القرآن.

9. کشکول زمان که به زبان فارسی است.


سرانجام این عالم متقی و ربانی در روز سه شنبه مورخه 18/4/87 پنجم رجب المرجب پس از اقامه نماز جماعت مغرب در مدرسه مبارکه فیضیه و در حال ذکر تسبیح حضرت زهرا و دعای «یامن ارجوه لکل خیر» و در حالی که مؤذن اذان نماز عشاء را گفته بود، این مرد خدایی و مجسمه اخلاص، تقوا و تواضع پس از آنکه سجده شکر را بجا آورد و در حال برخاستن برای نماز عشاء بود، به زمین افتاد و براثر ایست قلبی میان نماز مغرب و عشاء به دیدار پروردگار خویش شتافت. مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای در بخشی از پیام خود می فرماید: «ایشان از بندگان صالح خداوند و عالمی مهذب و پاک و برخوردار از سجایای اخلاقی و صلاح و سواد عملی بودند و نه تنها درس اخلاق ایشان در حوزه علمیه، که شیوه زندگی و رفتار ایشان نیز آموزنده تقوا و پارسایی محسوب می گشت».

پیکر پاک او پس از تشییع با شکوه توسط طلاب، فضلا و حضرات آیات عظام و عموم مؤمنین، در جوار کریمه اهل بیت به خاک سپرده شد.

 

***نسیم معرفت***

http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/6436/6922/83505/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C

 

**اظهارات محسن اصلانی اشتهاردی  آخرین فرزند مرحوم آیت الله شیخ علی پناه اشتهاری(کلیک کنید)

**اظهارات محسن اصلانی اشتهاردی  آخرین فرزند مرحوم آیت الله شیخ علی پناه اشتهاری(کلیک کنید)

**اظهارات محسن اصلانی اشتهاردی  آخرین فرزند مرحوم آیت الله شیخ علی پناه اشتهاری(کلیک کنید)


**علت این که امام خمینی (ره) به او لقب (فقه سیار) داد این بود که در دهه 30و 40 وقتی کسی از ایشان مسائل فقهی را می‌پرسید، همزمان نظریه حدود 20فقیه و مجتهد را برای سوال کننده بیان می‌کرد .

** استاد محسن غرویان می گوید :  مرحوم آیت الله اشتهاردی به دائرة المعارف فقه معروف بودند . ( نشریه حریم امام  سال پنجم شماره 223  دهم تیر 1395  ص4 .




تاریخ : سه شنبه 95/4/29 | 3:0 عصر | نویسنده : سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی | نظر


  • paper | رپورتاژآگهی | فال تاروت چهار کارتی
  • فروش رپورتاژ | بک لینک دائمی